جشن سپندارمذگان

امروز 29 بهمن روز مادر، روز زمین و روز عشق رو به همه دوستان خصوصا مادران عزیز  تبریک می گم...

چقدر خوشحالم که آوند رفتن علی باعث شده که در مورد آداب و سنن و جشنهای نیاکانمون بیشتر یاد بگیرم...

جشن اسفندگان(سپندارمذگان) یکی از جشن‌های ایرانی است که امروز زرتشتیان آنرا در روز اسفند(سپندارمذ - پنجمین روز) از ماه اسفند (سپندارمذ) برابر با بیست و نهم بهمن درگاهشماری خورشیدی امروزین برگزار میکنند.

در گاه‌شماری‌های گوناگون ایرانی، علاوه بر این که ماه‌ها نام داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. برای نمونه روز نخست هر ماه «روز اورمزد»، روز دوم هر ماه، روز بهمن(سلامت، اندیشه) که نخستین صفت خداوند است، روز سوم هر ماه، اردیبهشت یعنی «بهترین راستی و پاکی» که باز از صفات خداوند است، روز چهارم هر ماه، شهریور یعنی «شاهی وفرمانروایی آرمانی» که خاص خداوند است و روز پنجم هر ماه، «سپندارمذ» بوده‌است.
سپندار مذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می‌ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم می‌نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می‌دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان را به‌عنوان نماد مهر مادری و باروری می‌پنداشتند.

در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی می‌شده‌است که در همان روز که نامش با نام ماه مقارن می‌شد، جشنی ترتیب می‌دادند متناسب با نام آن روز و ماه.

مثلاً شانزدهمین روز هر ماه، «مهر» نام داشت و که در ماه مهر، «مهرگان» لقب می‌گرفت .

و همین طور روز پنجم ماه دوازدهم (اسفند)، «سپندارمذ» یا «اسفندار مذ» نام
داشت که جشنی با همین عنوان می‌گرفتند. «سپندارمذگان» روز زن و زمین است.

در این روز مردان به همسران خود هدیه می‌دادند. مردان زنان خانواده را بر تخت
شاهی می‌نشاندند و از آنان اطاعت می‌کردند و به آنان هدیه می‌دادند. این یک
یادآوری برای مردان بود تا مادران و همسران خود را گرامی بدارند و چون یاد این جشن
تا مدت‌ها ادامه داشت و بسیار باشکوه برگزار می‌شد همواره این آزرم و احترام به زن
برای مردان گوشزد می‌گردید.

حال کردین چه نیاکان روشنفکر و مترقی ای داشتیم؟

و امروز صبح به مناسبت این روز، ما مامانا ساعت 7 صبح کله سحر مهمان آوند بودیم.

من که هر روز ساعت 7.5 صبح به زور غر غر کردنهای متوالی همسر جان از خواب بیدار میشم تا برم سر کار، امروز با ذوق و شوق فراوان ساعت 6 بیدار شدم و سر حال و قبراق آماده شدم رفتم آوند. دیدن چهره های بشاش مامانای دیگه و از همه بیشتر خود خانم پشوتنی با اون وجود سرشار از انرژیش بهم حسابی انرژی داد.

حدود 45 دقیقه مدیتیشن دو قلب( Twin Hearts) رو انجام دادیم که واقعا لذت بردم...

و بعدش هم یه صبحانه مفصل دور همی با بچه ها و مامانا و مربیا و مدیرا که خیییییییلی چسبید( جای همتون خالی). از اون جمع صمیمی و پر انرژی حسابی انرژی گرفتم...

و قرار شد برنامه مدیتیشن هر هفته روزای سه شنبه ادامه پیدا کنه.

صبحی من تنها رفته بودم آوند و علی رو آقای پدر ساعت 8 آورده بود...وقتی بعد از مدیتیشن رفتیم بالا برای صبحانه، علی از دیدن من انقدر متعجب شده بود که انگار روح دیده...

چسبید به من و گفت: مامان امروز پیشم می مونی؟

گفتم: یه کوچولو می مونم با هم صبحونه می خوریم بعد می رم اداره

گفت: مامان اداره شما تعطیله...همینجا بمون اینجام اداره داره...جلسه همون اداره اس دیگه( اشاره به طبقه پایین که جلسات والدین اونجا برگزار میشه)

 

و اماااااااااااا...

هدیه علی به مامانش در این روز قشنگ که قلب مامانی رو سرشار از لذت کرد:

یک عدد شال بسیاررررر زیبا که پسرکم با دستای کوچیکش روشو نقاشی کرده...و من تصمیم دارم موقع عید دیدنی سال نو اونو سرم کنم ...

-------------------------------------

راستی یه مراسم دیگه ای که توی آوند برگزار شد و من یادم رفته بود راجع بهش بنویسم جشن سده بود...که 10 بهمن برگزار شد...اونروز قرار بود هر بچه ای یه شمع و یه عود و مقداری هیزم برای درست کردن آتش با خودش ببره.

شب با آقای پدر و علی آقا رفتیم شمع و عود خریدیم و بعدش هم رفتیم پارک هنرمندان و هر چی هیزم بود سه تایی از سطح پارک جمع کردیم( من و آقای پدر بیشتر از علی ذوقیده بودیم)..

فرداش که روز 10 بهمن و جشن سده بود توی حیاط آتیش روشن کرده بودن و آش خوشمزه ای هم پختن ( که هر بچه ای برای تقویت حس مشارکت یه چیزی از مواد اولیه اون آش رو قرار شده بود ببره که سهم علی یه دونه پیاز! بود).

من متاسفانه نتونستم در جشن حضور داشته باشم ولی از آش خوشمزه اونروز بی نصیب نموندیم... خدا رو شکر به علی ظاهرا خیلی خوش گذشته بود و البته حسابی هم بوی دود گرفته بود.

 

/ 3 نظر / 44 بازدید
افلیا

سلام، مامان کیا هستم. افلیا. خوشحال شدم که در روز جشن شما را دیدم و از اون همه انرژی مثبت کیف کردم. البته کیا از همه روزها بیشتر به من چسبیده بود و در آخر هم که با خانم پشوتنی صحبت کردم گفت که یک وابستگی ژنتیکی داره و باید همینطور ادامه بدم و باهاش راه بیام تا از این حالت دربیاد. قراره در کلاس آزادسازی استرس آقای معرفت هم شرکت کنم. شما چیزی درموردش می دونید. بازهم از آشناییتون خوشحالم.

مهتاب

خیلی خوبه اینجور مراسم هم روحیه میده وهم ایرونی بودن را به بچه ها یاد میده

مهران مقدر

سلام.من هنوز منتظرم.شعر خاله پیرزن رو از کجا آوردین و گذاشتین.اسم شاعرش رو لطفا بهم بگید.ممنون میشم