شیرین تر از نبات

میگه: مامان به من موز بده

میگم: چشم

با حالت فیلسوفانه ای میگه: می دونی چیه موز خیلی ارزشمنده

 

 -------------------------------------------------

 

کله سحر ساعت 5 صبح بیدار شده میگه مامان من تخم مرغ میخوام

منم خوابالو میگم علی بخواب الان فقط وقت خوابه

شروع کرده برای من داستانسرایی که مامان تخم مرغ خیلی قویه مثل شیر و پلنگ

میگم شیرو پلنگ؟؟!! میگه آره دیگه مگه نمی بینی زرده؟

( تنها ارتباط منطقی ای که من پیدا کردم اینه که شیر و پلنگ اونم از نوع پلاستیکیش زرد رنگه)

 

 -------------------------------------------------

 

- علی: مامان فقط کسایی که ازدواج کردن از لب میبوسن؟ ( چون علی همه رو بالاخص منو از لب می بوسید بهش گفته بودم که اینکار رو دیگه نکنه چون فقط زن و شوهرا همدیگه رو اینطوری می بوسن)

من: آره پسرم

علی( در حالی لباشو غنچه کرده که منو ببوسه): پس من میخوام با تو ازدواج کنم

من:  نمیشه تو پسر منی...در ضمن من با بابا ازدواج کردم

علی: الان که نه مامانی , وقتی بزرگ شدم باهات ازدواج میکنم...بابایی هم بره یه زن دیگه واسه خودش بگیره

( مثلا فکر کرده منظورم این بوده که تو چون هنوز بزرگ نشدی من نمیتونم باهات ازدواج کنم)....

کلا الان فعلا عروس رویاهاش منم

 

  -------------------------------------------------

 

یه روز که مشغول خونه تکونی بودیم...به درخواست علی یه دستمال هم دادم دستش با اسکاچ که دیوار رو تمیز کنه....فقط باید اونجا بودین که می دیدین با چه ذوق و علاقه و پشتکاری اینکار رو میکنه

آخر سر اومده به من میگه: مامان من عاشق تمیز کاری ام..تصمیم گرفتم بزرگ شدم تمیز کار بشم

من ( در حالی که دارم سعی میکنم علی از چهره ام شوک وارده رو متوجه نشه): تمیز کاری هم شغل خوبیه...ولی بهتره اول خوب فکراتو بکنی بعد که انشالله بزرگ شدی تصمیمتو بگیری

علی: مامان من دیگه به اندازه کافی بزرگ شدم....می خوام تمیز کار بشم

 من:

 -------------------------------------------------

 

غزاله جون مربیشون برام تعریف کرد که یه روز علی بهش گفته : خاله غزال من خیلی خوشحالم که زمین رو داریم

خاله غزال: خیلی  خوبه...میشه بگی چرا؟

علی: واسه اینکه اگه زمین نداشتیم هممون آویزون میشدیم

پسر فیلسوفه داریم؟

 

 -------------------------------------------------

 

ماشین ما ال90 سفیده....ماشین عموی علی ال90 دودی....از قضا پسر ما عاشق ال90 عموش شده و بهش گفته عمو ماشین شما چه رنگیه؟ گفته دودی

علی: میشه ماشینامونو با هم عوض کنیم....

عموی علی: چرا که نه...عوض میکنیم...

شب موقع خواب:

علی: مامان من خیلی ماشین بخاری دوست دارم

من: ماشین بخاری؟؟!!!!! اون دیگه چه جور ماشینیه؟

علی: مث ماشین عمو دیگه که رنگش بخاریه

من:

 

 -------------------------------------------------

 

عید همگی رفته بودیم خونه خواهرم جمعیتمون زیاد بود موقع خواب دیگه زنونه مردونه رختخواب پهن کردیم خانما تو اتاق آقایون تو سالن...علی رو بردم تو اتاق کنار خودم بخوابه...چون سر و صدا میکرد و نمیخواست بخوابه باباش اومد دم اتاق علی رو صدا کرد که خودش بخوابونتش....علی هم با باباش رفت...صداش می اومد که به باباش میگفت: بابا الان کی زن توئه؟

یعنی ما یه شب پیش هم نخوابیدیم علی سه طلاقه مون کرده... سراغ زن جدید باباشو میگیره

 

 -------------------------------------------------

 

داره کارتون خشن میبینه زندایی سپیده ش بهش گفته : علی جان این کارتون مناسب سن تو نیستا

علی: زندایی این مناسب سن خانما نیست مناسب سن آقایون هست

 

 -------------------------------------------------

 

عیدیه خونه مامانم اینا یکی از جام های روی سفره هفت سین رو برداشت و یهو پرت کرد اونور اتاق... جام شکست و هر تیکه شیشه یه طرف ریخت....منم که حسابی عصبانی شده بودم علی رو از زیر بغلش گرفتم و با عصبانیت گذاشتمش تو اتاق و بدون اینکه در رو ببندم گفتم تا وقتی من نگفتم حق نداری بیای بیرون

چند دقیقه ای گریه زاری کرد معذرتخواهی کرد التماس کرد که بذار من بیام بیرون تا بالاخره بهش اجازه دادم... اومد بیرون صاف اومد بغلم و سرشو کرد تو سینه م و معذرتخواهی کرد... منم نوازشش کردم بوسش کردم و بخشیدمش

بعد میگه: مامان من خیلی احساس بدی پیدا کردم که تو با من اونکارو کردی...

من:خوب من حق داشتم که اونکارو بکنم....کاری که تو کردی خیلی بد بود...هر کار بدی هم تنبیه داره

علی: خوب تو باید با من صحبت می کردی نه اینکه منو بلند کنی بذاری تو اتاق

من: no comment

 

 -------------------------------------------------

 

علی: مامان من خیلی دوست دارم خونمون ماشین بشه حرکت کنه

من: چجوری؟

علی: مثلا چرخ داشته باشه بتونه مثل ماشین اینور و اونو بره

من: چه فکر جالبی...

علی: مامان فقط فرشته مهربون میتونه اینکار و بکنه...اینطوری با چوبش می زنه به خونمون بعد خونمون ماشینی میشه

من: ولی ما آدما قویتریم چون میتونیم با فکرمون هر چیزی رو درست کنیم...تو هم فکر کن که چجوری میشه اینکار رو انجام داد

علی( بعد از اینکه چند ثانیه ای انگشتش رو گذاشته رو سرش و فکر کرده و با خوشحالی): من فکر کردم مامانی

من: خوب؟

علی: من فکر کردم که به فرشته مهربون بگیم بیاد... چوبشم با خودش بیاره

من:

 

 -------------------------------------------------

 

وقت خواب:

من: علی ایندفه تو واسه من قصه بگو

علی: مامان قصه هایی که من بلدم مناسب سن تو نیست

من: علی من بزرگ شدم دیگه

علی: آخه قصه شیر و پلنگه ها... میترسی

من: اشکالی نداره دوست دارم برام تعریف کنی

علی: نه نمیشه قصه هام خشنه مناسب سن تو نیست

 

 وروجک نمیخوای قصه بگی چرا منو سرکار میذاری  

 

/ 14 نظر / 64 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان سارگل

الهییییییییییییی چه بامزه گل پسر

مامان مانا

ليلا جان واقعا علي به همين شيرينيه كه نوشتي حتي با يه نگاه هم ميشه اينو تشخيص داد خدا حفظش كنه[ماچ]

زینب

سلام خیلی مکالمه های شیرنی بود. منم یک دختر دارم تو نی نی سایت پیداتون کردم خوش باشین به وب آموزشی ما هم سری بزنید

ماهنامه شهرزاد

سلام مامان علی. خیلی وقته آپ نکردین ها...خلاصه که ما به وبلاگ قشنگتون سر می زنیم. راستی وبلاگتون هم در جشنواره وبلاگ های مادرانه که از طرف مجله شهرزاد برگزار می شود هم شرکت داده شده. به زودی اخبار زمان و مکانش رو در سایت می نویسیم. این مطلب هم فکر می کنم جالب باشه بخوانید. http://www.shahrzadpress.com/index.aspx?siteid=1&pageid=125&newsview=15487

محب ولایت

بسم الله الرحمن الرحیم[گل] اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم[قلب] سلام علیکم[لبخند] امام صادق علیه السلام فرمودند: پسران نعمت خداوند هستند اما دختران حسنات الهی می باشند حسنات را ثواب می دهند و از نعمت سوال می كنند.[گل] ................…,•’``’•,•’``’• ...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’ ..............……....`’•,,•’` …...…,•’``’•,•’``’•, …...…’•,`’•,*,•’`,•’ ...……....`’•,,•’` ,•’``’•,•’``’•, ’•,`’•,*,•’`,•’ .....`’•,,•’ ,•’``’•,•’``’•, ’•,`’•,*,•’`,•’ .....`’•,,•’...... ,•’``’•,•’``’•,. ’•,`’•,*,•’`,•’ .....`’•,,•......’ …...…,•’``’•,•’``’•, …...…’•,`’•,*,•’`,•’ ...……....`’•,,•’` …..............…,•’``’•,•’``’•, ...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’ ..............……....`’•,,•

zeinab

سلام عزیزم از آشنایی با شما خیلی خوشحالم.راستی شما که تو وبت نوشتی یک پسر داری . شاید هم دو تا نی نی داری. خدا ببخشه بهتون عزیزم

مجله شهرزاد

سلام به شما دوست عزیز وبلاگ شما در جشنواره وبلاگ های مادرانه شرکت داده شد. در این مراسم 10 وبلاگ برتر از میان بیش از سیصد وبلاگ راه یافته به مرحله دوم داوری‌ها،‌ طی مراسمی با حضور برخی از استادان دانشگاه، معرفی و تجلیل می‌شوند. بدینوسیله از شما و خانواده محترمتان دعوت می شود در روز سه شنبه مورخه 30 خردادماه از ساعت 10 صبح الی 12 در مراسمی که توسط مجله شهرزاد واقع در سرای روزنامه نگاران برگزار می شود حاضر شوید. در این مراسم 10 وبلاگ برتر از میان بیش از سیصد وبلاگ راه یافته به مرحله دوم داوری‌ها،‌ طی مراسمی با حضور برخی از استادان دانشگاه، معرفی و تجلیل می‌شوند. آدرس: خیابان ولیعصر، بالاتر از سه راه شهید بهشتی، خیابان شهید اکبری، پلاک 24

شیرین

سلام لیلا جان. خوبی؟ من تنبل ، تازه اومدم این نوشته های عیدانه شمارو خوندم و کلی هم از شیرین کاریها و شیرین زبونیهای علی خوشگلم خندیدم. ببوسش

فرشته

کلی خندیدم به این وروجک....ببوسش