بزرگ مرد من...

امروز صبح که علی رو بردم آوند خواب بود و من بردمش طبقه بالا روی بالش خوابوندمش... یهو احساس کردم چشماش تکون خورد...کنارش آروم نشستم تا خوابش عمیق بشه و بعد برم...چند ثانیه ای اینطوری گذشت یهو علی آروم چشماشو باز کرد و با لبخند شیرین مخصوصش که معمولا وقتی از خواب بیدار میشه بهمون هدیه میده بهم گفت: مامان برو سر کارت...من اینجام ... و بعد آروم با همون لبخند قشنگش چشماشو بست و خوابید...

نمی دونین تو اون لحظه چه حسی داشتم...خیلی سخته بیان اون حس....اون لحظه یهو انگار من شدم قابل ترحم ترین و ضعیف ترین موجود عالم و علی قویتریم و محکم ترین آدم روی زمین....این حسو میتونم بگم داشتم تو اون لحظه...هم توش لذت بود ... هم خجالت ... هم احساس ترحم برای خودم ... هم دلگرمی ... هم خوشحالی ...

فقط میدونم چشمام بد جوری نمدار شد...

انگار تازه فهمیدم که چقدرررررر به حمایتش نیاز دارم ... چقدرررر محتاجم بهش...

اون لحظه با تمام وجودم میخواستم بغلش کنم و به خودم محکم بفشمارمش و ازش تشکر کنم ...ولی حیف که نمیخواستم آرامششو بهم بزنم...

کسی از شما میتونه درک کنه اوج دوست داشتن منو؟

/ 6 نظر / 39 بازدید
مامان سارگل

من به دفعات این تجربه رو داشتم به نوعی

نیاز

شاید من هر روز برای بیدار کردن آراد و بردن او به مهد یک تجربه جدیدی و تجربه کرده باشم . حس قشنگیه که ببینی اون نینی که تا دیروز احساس می کردی وابسته به تو بوده ، به این زودی _درست در زمانی که هموز اون حس وابسته بودن او به خودت را داری _ احساس کنی که بزرگ شده اونقده که دیگه نتنها به تو نیاز نداره بلکه از این به بعد اون توهستی که وابستگی خودتو به اون احساس می کنی . دقیقا اون همون لچظه ایه که اگه بشینی فکر کنی می فهمی از ابتدا اون تو بودی که به او نیاز داشتی و داری ، قبل از دنیا اومدنش تاااااااااااااااا ......... . حس قشنگ ، غریب و دلگرم از بودنش . باز هم تجربه کن آنچه که باعث لرزیدن دلت میشه از ذوق ، بچه ها سراسر تجربه های شیرینن .

افلیا

تا قسمتی می تونم درک کنم. بخشی از وجودم دلش می خواد کیا هم این حرف را به من بزنه! چون همونطوری که گفتی قویتر شدن و محکم شدنشون تو این دنیا لازمه! از طرف دیگه دلم می خواد تا ابد پسر کوچولوی من بمونه!

حجازی

من عاشق بچه هام . همه حبه نبات رو خوندم و خندیدم .

علی

مامان لیلا من میتونم کیرمو تو کست بکنم؟؟