مترو نامه...

از وقتی پسرک ما آوند میره بعد از ظهرا با مترو برمیگردیم خونه و در نتیجه فرصتی پیش اومده که علی برای اولین بار با مترو جابجا شدنو تجربه کنه و بخاطر همین مترو با تمام متعلقاتش! و فروشنده هاش و حتی آدمایی که سوار و پیاده میشن برای علی تازه و هیجان انگیز بنظر میاد.

اینم ماجراهای من و پسری در مترو:

علی( در حالی که به مسافرای تو مترو اشاره میکنه): مامان اینا چرا بچه هاشونو با خودشون نیوردن؟

من: چه میدونم والا...لابد مامانا کار فوری داشتن بچه ها موندن خونه تا مامانا برن زود کاراشونو بکنن برگردن خونه

علی( چند ثانیه بعد با لحنی متفکرانه): شایدم هنوز ازدواج نکردن که بچه دار شده باشن..

من: ...مامان همه کسایی که ازدواج میکنن که بچه ندارن...مثل خاله مژده و عمو رضا

علی: آره...خاله مژده هنوز نرفته به خدا بگه ما بچه می خوایم که خدا بذاره تو دلش

 

---------------------------------

علی( در حالی که با ذوق به یکی از فروشنده های تو مترو اشاره میکنه): مامان...ببین این خانمه لباس ممه می فروشه

من:

---------------------------------

 

یه مغازه لوازم آرایش تو ایستگاه مترو هست...یه روز داشتیم رد میشدیم دست منو ول کرده رفته تو مغازه

علی: آقا لاک قرمز دارین؟

من: علی لاک قرمز میخوای چیکار؟

علی: برای تو میخوام دیگه

من(یواشکی در گوش علی): مامان من لاک قرمز دارم که هنوز...یادت رفته؟

علی: آقا لاک قرمز مامانم هنوز تموم نشده وقتی تموم شد میایم ازتون یه دونه می خریم

آقای فروشنده:

من:

---------------------------------

 

از این حاج آقاهایی که جدیدا تو مترو یه گوشه پشت میز میشینن و به مسائل شرعی مردم جواب میدن دیده رفته جلوش وایساده چند ثانیه ای زل زده بهش همونجا رو کرده به من میگه: مامان این ملاهه اینجا داره چکار میکنه؟

من: علی بدو بریم دیرمون شد

 

---------------------------------

 

می خواستیم تو ایستگاه پیاده شیم مترو خیلی شلوغ بود...عده زیادی می خواستن پیاده شن و عده زیادی هم میخواستن سوار شن ولی اونایی که میخواستن سوار شن مهلت نمیدادن که اونایی که میخوان پیاده شن پیاده شن (عجب جملاتی از خودم در وکردم...خودمم نفهمیدم چی گفتم)...همهمه ای شده بود که نگووووووو...یکی جیغ می کشید یک داد می زد...

علی ( با وحشت): مامان چی شده؟

من: هیچی مامان بعضی آدمای بی فرهنگ هل میدن و اجازه نمیدن ما پیاده شیم

رسیدیم خونه علی با آب و تاب به باباش می گه: بابا من فهمیدم ...آدمای تو مترو بی فرهنگن...

من خجالت زده بخاطر حرفی که زده بودم

آقای پدر:

---------------------------------

 

رسیدیم به ایستگاهمون، آقای پدر اومدن پیشوازمون...هوا خیلی سرد بود و یه ربعی منتظر ما مونده بود...علی با اشتیاق رفته تو بغل باباش می گه بابا چقد گوشات سرده...چرا رو گوشی نداری؟

بعد با حسرت تمام می گه: مامان چرا فروشنده ها تو مترو رو گوشی نمیفروشن من یه دونه واسه بابا بخرم سردش نشه...

(ای جانننننننننن پسر دلسوزممممم)

 

---------------------------------

 

تو مترو یه خانم فروشنده رو دید که از فرط خستگی نای حرف زدن نداشت و صدا از گلوش بیرون نمی اومد و چهره بسیار خسته و ضعیفی داشت...

علی: مامان به این خانمه پول بده

من: مامان این خانمه گدا نیست که...فروشنده اس

علی: خوب یه چیزی ازش بخر

از بخت بد من اونروز یادم رفته بود از عابر بانک پول بردارم و فقط 1000 تومن تو کیفم پول داشتم...هزار تومنو دادم به علی گفتم خودت انتخاب کن یه چیزی بخر

علی یه نخ دندون برداشت و دوباره گفت : مامان یه پول دیگه هم بهش بده...اصلا من می دونم بابا مسواک لازم داره...

حالا از من انکار و از علی اصرار...خانمه هم از کنار ما جم نمی خورد...تا خود ایستگاه آخر پسری گریه کرد...حالا یکی بیاد به این پسر ما حالی کنه بابا شپش تو کیف مامانت عصا میزنه...مگه راضی می شد؟

( الهی قربون اون دل مهربونت بشم جیگررررررر)

 

---------------------------------

 

و فکر کنم ماجراهای مترو همچنان ادامه داشته باشند...

/ 5 نظر / 34 بازدید
امید علیمحمدی

سلام.وبلاگ خیلی پر باری دارید امیدوارم تو کارتون موفق باشید.اگه مایل به تبادل لینک بودید خبرم کنید که با چه اسمی لینکتون کنم. با تشکر

الما

جیگرش بشم چقدر خوشمزه شده این غلی آقا مابوسسس

سعیده

خیالی جالب و بامزه است موفق باشید مامان لیلا[لبخند]

عسل

سلام به نظر من مسخره بود به هر حال ممنون[من نبودم][ابرو]

علي

سلام خوب هستيد ممنون از نگارش و توجه زيادتون خوشحال ميشم بيشتر باهاتون اشنا بشم منتظرتون هستم