سفرنامه اردبیل- خرداد 91

این اولین سفرما به شمالغرب ایران بود و مقصد تعیین شده ما اردبیل و تبریز بود هر چند که در طول سفر متوجه شدیم با این فرصت کمی که داریم نمیتونیم دیگه تبریز بریم چون تبریز خودش پره از جاهای دیدنی و باید یه سفر دیگه رو اختصاص بدیم به شهر تبریز.
و اما سه شنبه شب بابا و مامان از اصفهان به ما ملحق شدن و چهارشنبه بعد از ظهر حرکت کردیم و همسفر ما در این سفر کرمهای ابریشم علی بودند که توی آوند بهشون داده بودن

 


مسیر رفتمون قزوین-رودبار-فومن-تالش-آستارا -سرعین بود و توی مسیر شب اول شام رو رودبار خوردیم که خیلی بد بود پیشنهاد من اینه که اصلا رستوران توی رودبار نرید بنظر هیچکدوم خوب نبودن بعد رفتیم رستم آباد خونه یکی از دوستان و صبح  پنج شنبه به سمت آستارا حرکت کردیم که بین راه جاده گیسوم هم رفتیم مسیر زیبایی بود که از بین  جنگل انبوه که درختای دو طرف سر به هم آورده بودن عبور میکنه و به دریا ختم میشه البته بنظرم بهتره موقع صبح یا بعد از ظهر این مسیر رو برید که از زیبایی هاش بیشتر لذت ببرید. توی ساحل گیسوم من و علی اسب سواری کردیم و بعدش هم قایق سواری .اونجا یه عکاس پیر بود و با لهجه خاصی داد میزد عکس یادغاری علی خیلی از این کلمه خوشش اومده بود و هی تکرار میکرد و بخاطر همین دو تا عکس یادغاری هم انداختیم که با پرینتر پرتابل کوچیکی که داشت در عرض یه دقیقه و با کیفیت خوبی چاپ کرد و بهمون داد.


از اونجا هم راه افتادیم به سمت آستارا یه جایی که فکر کنم اسمش طولانرود بود ناهار رو تو رستورانی به اسم شاطر عباس خوردیم که بعد از شام بد مزه  شب قبل چسبید پلوها بصورت قالبی یک نفره با یه ته دیگ زعفرونی اشتها برانگیز سرو می شد  و به ما ته دیگ خوران قهار که چسبید.رستوران شیک و پیکی نبود ولی غذاش خوب بود.

 
آقاجان ما هر جا میزدیم رو ترمز علی قبل از همه  می پرید از ماشین بیرون و انقدر از طبیعت لذت میبرد که باید بزور سوار ماشینش میکردیم هر جا می رسید می گفت همینجا خوبه من دوست دارم همینجا بمونم و باید با گریه زاری سوار ماشینش می کردیم.یبارم که حاضر نشد سوار ماشین بشه من نشستم تو ماشین و گفتم اگه نیای ما حرکت میکنیم بچم انقد به سرعت دوید که پاش گرفت به سنگ و افتاد روی زمین و دستش بدجور خراشیده شد بهش میگم الهی قربونت برم چرا اونجوری دویدی می گه آخه عجله داشتم می گم چرا آخه؟ می گه آْخه ترسیدم منو تنها بذارین برین( مردم از خجالت)
آخه مامان جان فدات بشم من بدون تو میمیرم چرا باورت شد که تنهات میذاریم

خلاصه رفتیم تا رسیدیم به آستارا بعد از یه چرخ دو ساعته توی بازار ساحلی( که قیمتاش تفاوت چندانی با تهران نداشتن و تازه در بعضی موارد گرونتر هم بودن) راهی اردبیل شدیم .هوا گرگ و میش بود که از گردنه های حیران عبور کردیم جاده خیلی قشنگیه هر چند که ما بهتر بود تا هوا روشنتر بود به اونجا می رسیدیم بالای گردنه جای همگی خالی آش دوغ خوشمزه ای خوردیم و بعدحرکت کردیم به سمت سرعین و یه خونه نوساز اجاره کردیم که خیلی عالی بود و ما اولین نفری بودیم که واردش می شدیم بخاطر همین همه چیز تمیز و دست نخورده بود و این برای من و مامانم بخصوص که خیلی حساس هستیم خیلی خوشایند بود.

 فردا صبح یه صبحانه مفصل شامل عسل و سرشیر و پنیر محلی نوش جان کردیم و رفتیم به سمت دامنه های سبلان و پیست اسکی آلوارس توی راه از طبیعت بسیار زیبا و هوای دل انگیز بسی مشعوف شدیم...از شتر سواری بگیر تا رفتن بین گله های گوسفندان و مهمان عشایر شدن به صرف چایی که با آب چشمه درست شده بود و دیدن گاومیش و چیدن گیاهان دارویی و اون بالای مسیر هم که به اتفاق گل پسر و همسر جان تله کابین سوار شدیم اونم از نوع سر باز و اون بالا از سرما یخ زدیم و بدتر از اون از بخت بد وسط راه هم برق رفت و تا برق اضطراری راه بیفته 10 دقیقه ای اون بالا از سرما دندونامون به هم می خورد.
اون بالا  چیپس خریدم و از بس فشار هوا کم بود پاکت چیپس باد کرده بود...

در مسیر برگشت به سرعین هم مقدار سبزی کوهی و کشک و نون محلی خریدیم و یه عسل خریدم که واقعا عالیه و بعدا پشیمون شدیم چرا بیشتر نخریدیم ناهار هم دیزی خوردیم و پشت بندش چای گیاهی (آویشن و پونه)و بعد برگشتیم به سرعین. علی خیلی از طبیعت لذت می برد و خیلی خوشحال می شدم که می دیدم روحیه ماجراجویی داره به حیوونا نزدیک میشد بدون ترس و میخواست بغلشون کنه و حتی شتر سواری و اسب سواری کرد و اصلا نترسید همینطور سوار تله کابین که شدیم با اینکه بدون کابین بود و ارتفاع زیاد بود و بین راه هم موندیم ولی اصلا نترسید و تازه  اون بالا برامون آواز ای ایران رو خوند....من خودم تا حدی آدمی هستم که از ماجراجویی لذت میبرم برخلاف همسر گرامی  و چون کسی پایه شیطنت های من نیست خیلی خوشحال میشم می بینم علی تو همه چیز بدون ترس همراهی می کنه منو...

 


القصه اون روز بعد از یه استراحت کوتاه رفتیم آبگرم علی هم با باباش و آقاجونش رفت و من همش دلشوره علی رو داشتم...نگران بودم که نکنه از آب وحشت کنه چون اولین باری بود که میرفت استخر و هم اینکه آبش تقریبا داغه و علی آب داغ دوست نداره تقریبا مطمئن بودم که اونا مدت کمی رو توی آبگرم می مونن و زود برمیگردن خونه ولی دو سه ساعت بعد که ما بیرون اومدیم اونا هم تازه از مجموعه بیرون اومده بودن و علی در حال غر زدن بود و دلش میخواست بازم اونجا بمونه و آب بازی کنه اینم یه تجربه خیلی جالب شد برای علی و ما هم تصمیم گرفتیم حالا که انقدر استقبال کرده و علاقه منده هر هفته با باباش بره استخر

شب هم که دیگه از خستگی و نئشگی ناشی از آبگرم همگی بیهوش شدیم ...صبح شنبه هم که عازم اردبیل شدیم و بازار سنتی اردبیل رو رفتیم که خیلی قشنگ بود و کلی گیاه دارویی و کشمش و انواع و اقسام آلوچه و مقداری وسیله دیگه خریدیم از جمله یه سبزی به اسم بولاغ اوتی که کنار چشمه ها رشد میکنه و ریشه هاش داخل آبه من این سبزی رو قبلا خورده بودم توی ایذه بهش میگن باکلو یا باکیلو درست یادم نیست ولی خیلی طعمشو دوست دارم واسه شام هم من نون و پنیر محلی و بولاغ اوتی و خربزه خوردم....خیلییییی حال داد
ظاهرا این سبزی که طعم تندی هم داره(شبیه شاهی تقریبا)خیلی خواص داریی داره و برای قند خون و فشار خون هم عالیه...اتفاقا چند وقت پیش توی بازار تره بار تجریش بولاغ اوتی دیدم و خریدم کیلویی 6500 در حالی که اردبیل دو تا دسته که تقریبا یه کیلو میشد خریدم 1000 تومن

 


بعد رفتیم بقعه شیخ صفی جد بزرگ سلسله صفویان معماری بقعه رو خیلی دوست داشتم یه جورایی شبیه بناهای اصفهان بود که خوب اونا هم در دوران صفویه بنا شدن...یه فرش بزرگ هم اونجا پهن بود که به گفته راهنما کپی برداری شده از فرش اصلی است که یه زمانی توی بقعه پهن بوده ولی در زمان قاجار به یه نفر انگلیسی به قیمت 80 تومن فروخته شده و از ایران خارج شده و الان در موزه ویکتوریای لندن نگهداری میشه و جالبه که این نقش قالی در دنیا به نام نقش شیخ صفی معروفه...من و بابا که عاشق تاریخ هستیم نشستیم پای صحبتهای راهنما که یه آقای پیر و با ذوقی بود و البته خیلی هم به شهرشون متعصب بود)

 


ما که کل سرعین رو به هوای یافتن درخت توت برای کرمهای ابریشم گشنه مون گشته بودیم و به جایی نرسیده بودیم توی حیاط بقعه شیخ صفی یه درخت توت دیدیم بسیار ذوق زده شدیم و همسر جان بعنوان نان آور خانواده که مسئول سیر کردن شکم کرمهای شکمویمان بود بعد از کسب اجازه از باغبان مجموعه تشریف بردند  بالای درخت توت و یک عالمه برگ توت چیدن بطوری که امروز که دارم این مطلب رو مینویسم هنوز از اون برگها دارن کرمامون تغذیه میکنن....

برای خوردن ناهار رستوران ضیافت توی چهار راه امام رو بهمون پیشنهاد دادن که ما ساعت 3 رفتیم غذا تمام شده بود  و رفتیم رستوران بلوط همون نزدیکی...من و مامان و همسر جان کباب لقمه زعفرونی سفارش دادیم بعد دیدیم یه دیس که توش سه سیخ کباب کوچولو بدون زعفرون گذاشتن روی میز ما هم ساده فکر کردیم این یه پرس غذاس و منتظر بعدیا بودیم و وقتی دیدیم دیر شد تذکر دادیم و اونوقت بود که متوجه شدیم هر پرس کباب شامل یک عدد سیخ کباب کوچولو به اندازه غذای کودک می باشد....جل الخالق...ولی علی مگه کوتاه می اومد رفته بود اون جلو با آقا بحث میکرد و در حالی که با انگشتش نشون میداد میگفت آخه سیخای کبابتون باید به این ریزی باشه؟ هر چی هم اونا میخندیدن و به شوخی برگزار میکردن علی کوتاه نمی اومد که نمی اومد....

 


بعد از ناهار رفتیم دریاچه شورابیل اونجا هم خیلی قشنگ بود و خیلی هم هوا خنک بود با اینکه بعد از ظهر بود و کم کم هوا سردتر می شد که دیگه بساط رو جمع کردیم که برگردیم سرعین...البته خود اردبیلیا تازه داشتن می اومدن...علی هم بصورت کاملا خودجوش اومد و تقاضای دستکش و پلاستیک کرد که آشغالایی که روی زمین ریخته شده بود رو جمع کنه و به قول خودش از محیط زیستمون مواظبت کنه . ناگفته نماند مردم چنان با تعجب به علی نگاه میکردن انگار بچم از کره مریخ اومده....من و همسر جان که از اینهمه احساس مسئولیت و فرهیختگی شازده پسر در عرش به سر میبردیم.

 


صبح یکشنبه از سرعین بیرون زدیم و مسیر برگشت رو از خلخال به اسالم انتخاب کردیم و چه بسا انتخاب شایسته ای
اگه دوست دارین تکه ای از بهشت رو روی زمین ببینین حتما این مسیر رو امتحان کنید من که عاشقش شدم بطوری که دلم می خواد هر آخر هفته رو اونجا بگذرونم اولش که رسیدیم خلخال و گوشت بره خریدیم( و چه گوشت تازه و لذیذی) و رفتیم چشمه ازناو که 5 کیلومتری خلخال بود و خروجی اش از کنار پلیس راه بود...انقدر آب این چشمه زیاد بود که کانال کشی کرده بودن و آب زیادی با سرعت توی کانالا جریان داشت آب فوق العاده زلال و سرذد...کباب گوشت و مرغی که همسر جان و پدر محترم درست کردند همراه با ماست گوسفندی درجه 1 و بولاغ اوتی حسابی چسبی( نگید این دختره چقد شکموئه ها....البته اگه گفتین هم اشکالی نداره چون بیراه نگفتین...)

 


از اونجا که راه افتادیم و همینطور رفتیم بالا و بالای کوهها تا کم کم وارد ابرا شدیم و هر چه جلوتر رفتیم زیبایی هی طبیعت بیشتر و بیشتر می شده و ما هم عین ندید بدیدا یکی می گفت اینورو ببینید یکی می گفت انورو ببینین....تپه ها همه پر از گل و سبزه من که دیگه از خود بیخود شدم و علی رو زدم به بغل و از تپه سرازیر شدم( و البته با اون سرعتی که من ذوق زده دویدم نزدیک بود کار دست هر دومون بدم) بین گلهای جور واجور با علی از اینور به اونر می دویدیم کلی هم عکس و فیلم گرفتم....هر چه از زیبایی این مسیر براتون بگم کم گفتم باید خودتون ببینین....مراتع سر سبز پر از گل شقایق بزرگ و انواع گلهای وحشی ، گله های گوسفند و اسب ؛ کلبه های روستایی زیبا و... جلوتر هم که دیگه وارد جنگل های انبوه شدیم و در تمام مسیر توی ابرها حرکت می کردیم
من که برای اولین بار بود از این مسیر عبور می کردیم ولی مامان و بابا که قبلا توی تابستون رفته بودن می گفتم این ماه(خرداد) بهترین زمان رفتن به اونجا هست بخاطر گلهای بهاری


کلبه های روستایی رو هم ظاهرا اجاره میدادن و ما تصمیم گرفتیم در اولین فرصت یه سفر بیایم اینجا و یه کلبه روستایی اجاره کنیم و چند روز تو اون فضا زندگی کنیم.
دیگه بعد از اسالم می شه گفت یسره اومدیم و ساعت 3 شب رسیدیم تهران سفر خیلی مختصر و مفیدی بود و به هممون خیلی خوش گذشت خصوصا به علی... می گفت مامان نریم تهران همینجا زندگی کنیم...

و اما از کرمهای ابریشم علی بگم که در طول سفر همراه ما بودن و پیدا کردن برگ توت برای اونا شده بود معضلی بزرگ...بر خلاف تهران که پره از درخت توت ما در طول مسافرت هر جا بودیم وقت عمده ای رو صرف پیدا کردن درخت توت برای این طفلیا بودیم کلا این موضوع سوژه ای شده بود برای خودش....طفلک همسر جان که هی باید تند تند شکم اینا رو پر می کرد... اینا رو گفتم که اگه تصمیم گرفتین با کرمای ابریشمتون برین مسافرت اونطرفا یادتون باشه یه چمدون برگ توت با خودتون بردارین...آی اشتها دارن....ماشالله قد یه فیل میخورن...جالبه که هر جا هم میرفتیم با خودمون میبردیمشون حتی توی رستوران و جالبتر اینکه فردای شبی که رسیدیم تهران یعنی 2 شنبه اینا شروع کردن به پیله درست کردن و الان کم کم همشون دارن مشغول خانه سازی میشن...همه دلبسته شون شدیم  مامانم میگفت کاشکی منم چند تاشونو داشتم بزرگ می کردم خیلی شیرینن... موندم جای خالیشونو چجوری پر کنم  ....

 

پی نوشت:

این مطلب رو از سفر که برگشتیم نوشتم ولی به دلیل مشغله های بسیار الان دارم میذارم توی وبلاگ...آخرین خبر از کرمهای ابریشممون هم اینکه از 10 تا 9 تاشون پیله کردن و متاسفانه یکیشون بعلت انگولک شدن فراوان توسط علی( و مامان جون و آقاجونش البته) فوت شد

/ 4 نظر / 177 بازدید
مریم مامان اراد

سلام لیلا جون خیلی سفرنامه قشنگی بود معلومه که خیلی بهتون خوش گذشته انقدر خوب توصیف کرده بودی که خودمو تو اون حال و هوا دیدم . کم میای کلوب بیا دلمون تنگ شده علی وروجکو ببوس . منم آپ کردممممم

سارا مامان رزا

سلام خانومی سفرنامتو خوندم خیلی خوشحالم که خوش گذشته بهت. تفاقی از نی نی سایت آشا شدم باهات. در مورد کباب و غذا خوری کاش قبلش میومدی کلوپ اردبیلیا و می پرسیدی ایشالا دفعه بعد برین کبابی بره سفید و رستوران شاه عباس و خوان سالار و حالشو ببرین گل پسرتو ببوس موفق باشین

شفیع زاده

سلام و خسته نباشید.از وبلاگ همسریابی ما هم دیدن کنید.و اگر شخص خاصی مدنظرتان هست معرفی بفرمایید و ما را در این امر خیر شریک سازید.سپاس http://hamsarsonni.blogfa.com/

بيمه عمر بازنشستگي كارافرين شعبه استارا

سلام.از وبلاگ ما هم ديدن كنيد(وبلاگ بيمه عمر كارافرين شعبه استارا).براي راهنمايي بيشتر باما تماس بگيريد. http://www.karafarin2747.blogfa.com/