برای پسرم علی
پنجشنبه ۱۳٩۱/٤/۱ :: ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مامان لیلا

اگه یادتون باشه گفته بودم که توی آوند هر ماه یه کتاب و یه فیلم در ارتباط با موضوع کودک به والدین میدن و یه جلسه نقد و بررسی هم هر ماه هست که اون کتاب و فیلم به نقد و بررسی گذاشته میشه...ماه قبل فیلم " مری پاپینز" (Mery poppins) و کتاب " با خشونت کودکان چه باید کرد؟" رو داده بودند که من متاسفانه فیلم رو نتونستم ببینم بخاطر اینکه سی دی در اثر ابراز لطف پسرجان دچار خش و خوش فراوان و درنتیجه بلااستفاده شد ولی در جلسه تفسیر فیلم که حضور داشتم متوجه موضوع فیلم شدم و بنظر فیلم خیلی مفید و ارزشمندی اومد و تو برنامه هام گذاشتم که حتمااااااا ببینمش

و اما فیلم این ماه رو دیدم و می تونم بگم عااااااالی بود عااااااالی....اسمش هست " بشدت بلند، باورنکردنی نزدیک" (Extremely loud and incredibly close)....یکی از نامزدهای اسکار امسال بود...حتما ببینیدش...البته اگه مثل من آدم احساساتی باشید و حس مادرانه اتون در حال فوران باشه حتما مثل من کلی اشک خواهید ریخت( علی با تعجب بهم میگفت مامان چرا گریه میکنی؟ گفتم دلم برای این خانمه میسوزه چون ناراحته منم باهاش احساس همدردی دارم چند ثانیه بعد که خانمه لبخند زده علی میگه مامان این خانمه دیگه احساسش خوب شده داره میخنده تو هم بخند دیگه...منم که بی جنبه هر کاری میکردم گریه م بند نمی اومد)

 



موضوع مطلب :
پنجشنبه ۱۳٩۱/٤/۱ :: ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مامان لیلا

شب وقت خواب محکم بغلش کردم میگم: علی من اگه تو رو نداشتم چکار می کردم؟
اشاره کرده به باباش می گه: شوهر به این مهربونی داری
من: از کجا فهمیدی مهربونه؟
علی: خوب دیگه ببین چقد کمکت میکنه خرید میکنه سفره پهن میکنه ظرف میشوره

من:




علی بعد از اینکه یک عدد سی دی میکی موس دیده اومده با حالتی که آدم احساس خر شدگی بهش دست میده به من میگه: مامااااااااان میشه لطفا واسه من یه سی دی دیگه بذاری؟
من: نه نمیشه...قرارمون این بود یه دونه سی دی ببینی
علی( در حالی که انگشت سبابه اش رو نشون میده) مامان اینو ببین...همین یه دونه....قول میدم دیگه نگم یه دونه دیگه میخوام...باشه؟
من( در حالی که به مرز خر شدگی بسیار نزدیکم) نمیدونم علی ...باید فکرامو بکنم( همیشه وقتی به این مرز میرسم این جمله رو میگم)
علی: مامان سی دی گذاشتن که دیگه فکر کردن نمیخواد...در کامپیونتر( کامپیوتر) رو باز میکنی یه سی دی میذاری توش...همین
من: نخیر من باید فکرامو بکنم ببینم میشه یه سی دی دیگه ببینی یانه
علی: مامااااااااااان آخه من ندیدم مامانای دیگه فکر کنن...دیدم بدون فکر برای بچه هاشون دو تا سی دی میذارن
من: آخه چی دارم بگم تو رو خدا شما بگین

 

 


من: علی بیا با هم یه فیلم ببینیم
علی: فیلم کارتونه؟
من: نه کارتون نیست یه فیلم خیلی قشنگه که جایزه اسکار امسال رو برده
علی:
من: یعنی اینکه همه به اون فیلم رای دادن و اون فیلم برنده شده
علی: همونو که می دزدن؟
من( متعجب): چی رو می دزدن؟
علی: رآی( گل پسر به رای میگه رآی ) رو میگم دیگه...که میدزدنش
من: ولو بر روی زمین



جدیدا به ورزش کردن علاقه مند شده و من فکر میکنم بخاطر علاقه اش به خاله میترا مربی ورزششون توی آونده مرتب توی خونه در حال انجام حرکات ورزشیه و هر بار هر حرکتی میکنه به من گوشزد میکنه: مامان من چون ورزشکارم میتونم اینکارا رو بکنم...تو یوقت اینکار رو نکنیا ...خطرناکه




اومدم تو اتاق یواش بهش میگم علی می دونی روز پدره باید برای آقاجون و بابایی کادو بخریم؟
میگه پس من چی؟
میگم: آخه روز پدره تو که پدر نیستی
می گه: بزرگ بشم که پدر میشم
بعد با یه لبخند ملیح چشمک میزنه می گه: بچمم دختره اسمشم میذارم آیدا...ولی چون زن ندارم بچمو تو باید دنیا بیاری...
بعد می گم: باشه برای تو هم کادو دارم
میگه: برای بابایی هم من یه دونه جاکلیدی توی آوند درست کردم ...اشکالی نداره همونو دوتایی میدیم به بابایی

 

علی دو بعد شخصیتی بارز داره یکی اینکه شدیدا یاریگره و دیگه اینکه شدیدا علاقه به امر به معروف و نهی از منکر داره و همش در حال ارشاد دیگرانه فرقی نمیکنه بزرگ کوچیک هر کسی
و خصوصیت دومش بخصوص باعث بوجود اومدن برخوردش با بچه های دیگه میشه چون  اونا هم براشون قابل قبول نیست یکی از راه برسه بهشون بگه اینکارتون اشتباهه یا اینکار رو انجام بدین...
مثلا رفتیم بیرون من دیدم رفته با یه دختر حدودا کلاس اولی داره بحث میکنه رفتم جلو میگم چی شده علی؟
میگه: این دختره به من حرف بد میزنه...میگه به تو چه
گفتم چی شده که این حرف رو به شما زده؟
میگه آخه دختر به این بزرگی کلاه داداش کوچیکشو باید سرش بذاره؟

یا یه آقایی رو میز بغلی ما تو رستوران نشسته بود که موهای بلندشو با کش بسته بود
جلوی طرف در حالی که یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش میکنه اشاره کرده بهش میگه: مامان موهاشو نگاه کن...مثل خانما....آخه زشته مرد موهاشو مثل خانما بلند کنه....ببین من موهام کوتاهه( حالا جالبه که خودشم موهاش بلنده ها)


 
2 تا دخترجوون خوشگل و خوش تیپ تو رستوران اومدن کلی قربون صدقه ش رفتن و باهاش حرف زدن آقا کلی براشون قیافه گرفته بهش میگن علی میشه ازت یه عکس بگیریم؟ پشت چشم نازک میکنه میگه نه اجازه نمی دم شما برای من غریبه این



موضوع مطلب :
پنجشنبه ۱۳٩۱/٤/۱ :: ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مامان لیلا

این اولین سفرما به شمالغرب ایران بود و مقصد تعیین شده ما اردبیل و تبریز بود هر چند که در طول سفر متوجه شدیم با این فرصت کمی که داریم نمیتونیم دیگه تبریز بریم چون تبریز خودش پره از جاهای دیدنی و باید یه سفر دیگه رو اختصاص بدیم به شهر تبریز.
و اما سه شنبه شب بابا و مامان از اصفهان به ما ملحق شدن و چهارشنبه بعد از ظهر حرکت کردیم و همسفر ما در این سفر کرمهای ابریشم علی بودند که توی آوند بهشون داده بودن

 


مسیر رفتمون قزوین-رودبار-فومن-تالش-آستارا -سرعین بود و توی مسیر شب اول شام رو رودبار خوردیم که خیلی بد بود پیشنهاد من اینه که اصلا رستوران توی رودبار نرید بنظر هیچکدوم خوب نبودن بعد رفتیم رستم آباد خونه یکی از دوستان و صبح  پنج شنبه به سمت آستارا حرکت کردیم که بین راه جاده گیسوم هم رفتیم مسیر زیبایی بود که از بین  جنگل انبوه که درختای دو طرف سر به هم آورده بودن عبور میکنه و به دریا ختم میشه البته بنظرم بهتره موقع صبح یا بعد از ظهر این مسیر رو برید که از زیبایی هاش بیشتر لذت ببرید. توی ساحل گیسوم من و علی اسب سواری کردیم و بعدش هم قایق سواری .اونجا یه عکاس پیر بود و با لهجه خاصی داد میزد عکس یادغاری علی خیلی از این کلمه خوشش اومده بود و هی تکرار میکرد و بخاطر همین دو تا عکس یادغاری هم انداختیم که با پرینتر پرتابل کوچیکی که داشت در عرض یه دقیقه و با کیفیت خوبی چاپ کرد و بهمون داد.


از اونجا هم راه افتادیم به سمت آستارا یه جایی که فکر کنم اسمش طولانرود بود ناهار رو تو رستورانی به اسم شاطر عباس خوردیم که بعد از شام بد مزه  شب قبل چسبید پلوها بصورت قالبی یک نفره با یه ته دیگ زعفرونی اشتها برانگیز سرو می شد  و به ما ته دیگ خوران قهار که چسبید.رستوران شیک و پیکی نبود ولی غذاش خوب بود.

 
آقاجان ما هر جا میزدیم رو ترمز علی قبل از همه  می پرید از ماشین بیرون و انقدر از طبیعت لذت میبرد که باید بزور سوار ماشینش میکردیم هر جا می رسید می گفت همینجا خوبه من دوست دارم همینجا بمونم و باید با گریه زاری سوار ماشینش می کردیم.یبارم که حاضر نشد سوار ماشین بشه من نشستم تو ماشین و گفتم اگه نیای ما حرکت میکنیم بچم انقد به سرعت دوید که پاش گرفت به سنگ و افتاد روی زمین و دستش بدجور خراشیده شد بهش میگم الهی قربونت برم چرا اونجوری دویدی می گه آخه عجله داشتم می گم چرا آخه؟ می گه آْخه ترسیدم منو تنها بذارین برین( مردم از خجالت)
آخه مامان جان فدات بشم من بدون تو میمیرم چرا باورت شد که تنهات میذاریم

خلاصه رفتیم تا رسیدیم به آستارا بعد از یه چرخ دو ساعته توی بازار ساحلی( که قیمتاش تفاوت چندانی با تهران نداشتن و تازه در بعضی موارد گرونتر هم بودن) راهی اردبیل شدیم .هوا گرگ و میش بود که از گردنه های حیران عبور کردیم جاده خیلی قشنگیه هر چند که ما بهتر بود تا هوا روشنتر بود به اونجا می رسیدیم بالای گردنه جای همگی خالی آش دوغ خوشمزه ای خوردیم و بعدحرکت کردیم به سمت سرعین و یه خونه نوساز اجاره کردیم که خیلی عالی بود و ما اولین نفری بودیم که واردش می شدیم بخاطر همین همه چیز تمیز و دست نخورده بود و این برای من و مامانم بخصوص که خیلی حساس هستیم خیلی خوشایند بود.

 فردا صبح یه صبحانه مفصل شامل عسل و سرشیر و پنیر محلی نوش جان کردیم و رفتیم به سمت دامنه های سبلان و پیست اسکی آلوارس توی راه از طبیعت بسیار زیبا و هوای دل انگیز بسی مشعوف شدیم...از شتر سواری بگیر تا رفتن بین گله های گوسفندان و مهمان عشایر شدن به صرف چایی که با آب چشمه درست شده بود و دیدن گاومیش و چیدن گیاهان دارویی و اون بالای مسیر هم که به اتفاق گل پسر و همسر جان تله کابین سوار شدیم اونم از نوع سر باز و اون بالا از سرما یخ زدیم و بدتر از اون از بخت بد وسط راه هم برق رفت و تا برق اضطراری راه بیفته 10 دقیقه ای اون بالا از سرما دندونامون به هم می خورد.
اون بالا  چیپس خریدم و از بس فشار هوا کم بود پاکت چیپس باد کرده بود...

در مسیر برگشت به سرعین هم مقدار سبزی کوهی و کشک و نون محلی خریدیم و یه عسل خریدم که واقعا عالیه و بعدا پشیمون شدیم چرا بیشتر نخریدیم ناهار هم دیزی خوردیم و پشت بندش چای گیاهی (آویشن و پونه)و بعد برگشتیم به سرعین. علی خیلی از طبیعت لذت می برد و خیلی خوشحال می شدم که می دیدم روحیه ماجراجویی داره به حیوونا نزدیک میشد بدون ترس و میخواست بغلشون کنه و حتی شتر سواری و اسب سواری کرد و اصلا نترسید همینطور سوار تله کابین که شدیم با اینکه بدون کابین بود و ارتفاع زیاد بود و بین راه هم موندیم ولی اصلا نترسید و تازه  اون بالا برامون آواز ای ایران رو خوند....من خودم تا حدی آدمی هستم که از ماجراجویی لذت میبرم برخلاف همسر گرامی  و چون کسی پایه شیطنت های من نیست خیلی خوشحال میشم می بینم علی تو همه چیز بدون ترس همراهی می کنه منو...

 


القصه اون روز بعد از یه استراحت کوتاه رفتیم آبگرم علی هم با باباش و آقاجونش رفت و من همش دلشوره علی رو داشتم...نگران بودم که نکنه از آب وحشت کنه چون اولین باری بود که میرفت استخر و هم اینکه آبش تقریبا داغه و علی آب داغ دوست نداره تقریبا مطمئن بودم که اونا مدت کمی رو توی آبگرم می مونن و زود برمیگردن خونه ولی دو سه ساعت بعد که ما بیرون اومدیم اونا هم تازه از مجموعه بیرون اومده بودن و علی در حال غر زدن بود و دلش میخواست بازم اونجا بمونه و آب بازی کنه اینم یه تجربه خیلی جالب شد برای علی و ما هم تصمیم گرفتیم حالا که انقدر استقبال کرده و علاقه منده هر هفته با باباش بره استخر

شب هم که دیگه از خستگی و نئشگی ناشی از آبگرم همگی بیهوش شدیم ...صبح شنبه هم که عازم اردبیل شدیم و بازار سنتی اردبیل رو رفتیم که خیلی قشنگ بود و کلی گیاه دارویی و کشمش و انواع و اقسام آلوچه و مقداری وسیله دیگه خریدیم از جمله یه سبزی به اسم بولاغ اوتی که کنار چشمه ها رشد میکنه و ریشه هاش داخل آبه من این سبزی رو قبلا خورده بودم توی ایذه بهش میگن باکلو یا باکیلو درست یادم نیست ولی خیلی طعمشو دوست دارم واسه شام هم من نون و پنیر محلی و بولاغ اوتی و خربزه خوردم....خیلییییی حال داد
ظاهرا این سبزی که طعم تندی هم داره(شبیه شاهی تقریبا)خیلی خواص داریی داره و برای قند خون و فشار خون هم عالیه...اتفاقا چند وقت پیش توی بازار تره بار تجریش بولاغ اوتی دیدم و خریدم کیلویی 6500 در حالی که اردبیل دو تا دسته که تقریبا یه کیلو میشد خریدم 1000 تومن

 


بعد رفتیم بقعه شیخ صفی جد بزرگ سلسله صفویان معماری بقعه رو خیلی دوست داشتم یه جورایی شبیه بناهای اصفهان بود که خوب اونا هم در دوران صفویه بنا شدن...یه فرش بزرگ هم اونجا پهن بود که به گفته راهنما کپی برداری شده از فرش اصلی است که یه زمانی توی بقعه پهن بوده ولی در زمان قاجار به یه نفر انگلیسی به قیمت 80 تومن فروخته شده و از ایران خارج شده و الان در موزه ویکتوریای لندن نگهداری میشه و جالبه که این نقش قالی در دنیا به نام نقش شیخ صفی معروفه...من و بابا که عاشق تاریخ هستیم نشستیم پای صحبتهای راهنما که یه آقای پیر و با ذوقی بود و البته خیلی هم به شهرشون متعصب بود)

 


ما که کل سرعین رو به هوای یافتن درخت توت برای کرمهای ابریشم گشنه مون گشته بودیم و به جایی نرسیده بودیم توی حیاط بقعه شیخ صفی یه درخت توت دیدیم بسیار ذوق زده شدیم و همسر جان بعنوان نان آور خانواده که مسئول سیر کردن شکم کرمهای شکمویمان بود بعد از کسب اجازه از باغبان مجموعه تشریف بردند  بالای درخت توت و یک عالمه برگ توت چیدن بطوری که امروز که دارم این مطلب رو مینویسم هنوز از اون برگها دارن کرمامون تغذیه میکنن....

برای خوردن ناهار رستوران ضیافت توی چهار راه امام رو بهمون پیشنهاد دادن که ما ساعت 3 رفتیم غذا تمام شده بود  و رفتیم رستوران بلوط همون نزدیکی...من و مامان و همسر جان کباب لقمه زعفرونی سفارش دادیم بعد دیدیم یه دیس که توش سه سیخ کباب کوچولو بدون زعفرون گذاشتن روی میز ما هم ساده فکر کردیم این یه پرس غذاس و منتظر بعدیا بودیم و وقتی دیدیم دیر شد تذکر دادیم و اونوقت بود که متوجه شدیم هر پرس کباب شامل یک عدد سیخ کباب کوچولو به اندازه غذای کودک می باشد....جل الخالق...ولی علی مگه کوتاه می اومد رفته بود اون جلو با آقا بحث میکرد و در حالی که با انگشتش نشون میداد میگفت آخه سیخای کبابتون باید به این ریزی باشه؟ هر چی هم اونا میخندیدن و به شوخی برگزار میکردن علی کوتاه نمی اومد که نمی اومد....

 


بعد از ناهار رفتیم دریاچه شورابیل اونجا هم خیلی قشنگ بود و خیلی هم هوا خنک بود با اینکه بعد از ظهر بود و کم کم هوا سردتر می شد که دیگه بساط رو جمع کردیم که برگردیم سرعین...البته خود اردبیلیا تازه داشتن می اومدن...علی هم بصورت کاملا خودجوش اومد و تقاضای دستکش و پلاستیک کرد که آشغالایی که روی زمین ریخته شده بود رو جمع کنه و به قول خودش از محیط زیستمون مواظبت کنه . ناگفته نماند مردم چنان با تعجب به علی نگاه میکردن انگار بچم از کره مریخ اومده....من و همسر جان که از اینهمه احساس مسئولیت و فرهیختگی شازده پسر در عرش به سر میبردیم.

 


صبح یکشنبه از سرعین بیرون زدیم و مسیر برگشت رو از خلخال به اسالم انتخاب کردیم و چه بسا انتخاب شایسته ای
اگه دوست دارین تکه ای از بهشت رو روی زمین ببینین حتما این مسیر رو امتحان کنید من که عاشقش شدم بطوری که دلم می خواد هر آخر هفته رو اونجا بگذرونم اولش که رسیدیم خلخال و گوشت بره خریدیم( و چه گوشت تازه و لذیذی) و رفتیم چشمه ازناو که 5 کیلومتری خلخال بود و خروجی اش از کنار پلیس راه بود...انقدر آب این چشمه زیاد بود که کانال کشی کرده بودن و آب زیادی با سرعت توی کانالا جریان داشت آب فوق العاده زلال و سرذد...کباب گوشت و مرغی که همسر جان و پدر محترم درست کردند همراه با ماست گوسفندی درجه 1 و بولاغ اوتی حسابی چسبی( نگید این دختره چقد شکموئه ها....البته اگه گفتین هم اشکالی نداره چون بیراه نگفتین...)

 


از اونجا که راه افتادیم و همینطور رفتیم بالا و بالای کوهها تا کم کم وارد ابرا شدیم و هر چه جلوتر رفتیم زیبایی هی طبیعت بیشتر و بیشتر می شده و ما هم عین ندید بدیدا یکی می گفت اینورو ببینید یکی می گفت انورو ببینین....تپه ها همه پر از گل و سبزه من که دیگه از خود بیخود شدم و علی رو زدم به بغل و از تپه سرازیر شدم( و البته با اون سرعتی که من ذوق زده دویدم نزدیک بود کار دست هر دومون بدم) بین گلهای جور واجور با علی از اینور به اونر می دویدیم کلی هم عکس و فیلم گرفتم....هر چه از زیبایی این مسیر براتون بگم کم گفتم باید خودتون ببینین....مراتع سر سبز پر از گل شقایق بزرگ و انواع گلهای وحشی ، گله های گوسفند و اسب ؛ کلبه های روستایی زیبا و... جلوتر هم که دیگه وارد جنگل های انبوه شدیم و در تمام مسیر توی ابرها حرکت می کردیم
من که برای اولین بار بود از این مسیر عبور می کردیم ولی مامان و بابا که قبلا توی تابستون رفته بودن می گفتم این ماه(خرداد) بهترین زمان رفتن به اونجا هست بخاطر گلهای بهاری


کلبه های روستایی رو هم ظاهرا اجاره میدادن و ما تصمیم گرفتیم در اولین فرصت یه سفر بیایم اینجا و یه کلبه روستایی اجاره کنیم و چند روز تو اون فضا زندگی کنیم.
دیگه بعد از اسالم می شه گفت یسره اومدیم و ساعت 3 شب رسیدیم تهران سفر خیلی مختصر و مفیدی بود و به هممون خیلی خوش گذشت خصوصا به علی... می گفت مامان نریم تهران همینجا زندگی کنیم...

و اما از کرمهای ابریشم علی بگم که در طول سفر همراه ما بودن و پیدا کردن برگ توت برای اونا شده بود معضلی بزرگ...بر خلاف تهران که پره از درخت توت ما در طول مسافرت هر جا بودیم وقت عمده ای رو صرف پیدا کردن درخت توت برای این طفلیا بودیم کلا این موضوع سوژه ای شده بود برای خودش....طفلک همسر جان که هی باید تند تند شکم اینا رو پر می کرد... اینا رو گفتم که اگه تصمیم گرفتین با کرمای ابریشمتون برین مسافرت اونطرفا یادتون باشه یه چمدون برگ توت با خودتون بردارین...آی اشتها دارن....ماشالله قد یه فیل میخورن...جالبه که هر جا هم میرفتیم با خودمون میبردیمشون حتی توی رستوران و جالبتر اینکه فردای شبی که رسیدیم تهران یعنی 2 شنبه اینا شروع کردن به پیله درست کردن و الان کم کم همشون دارن مشغول خانه سازی میشن...همه دلبسته شون شدیم  مامانم میگفت کاشکی منم چند تاشونو داشتم بزرگ می کردم خیلی شیرینن... موندم جای خالیشونو چجوری پر کنم  ....

 

پی نوشت:

این مطلب رو از سفر که برگشتیم نوشتم ولی به دلیل مشغله های بسیار الان دارم میذارم توی وبلاگ...آخرین خبر از کرمهای ابریشممون هم اینکه از 10 تا 9 تاشون پیله کردن و متاسفانه یکیشون بعلت انگولک شدن فراوان توسط علی( و مامان جون و آقاجونش البته) فوت شد



موضوع مطلب :
دوشنبه ۱۳٩۱/۱/٢۸ :: ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مامان لیلا

میگه: مامان به من موز بده

میگم: چشم

با حالت فیلسوفانه ای میگه: می دونی چیه موز خیلی ارزشمنده

 

 -------------------------------------------------

 

کله سحر ساعت 5 صبح بیدار شده میگه مامان من تخم مرغ میخوام

منم خوابالو میگم علی بخواب الان فقط وقت خوابه

شروع کرده برای من داستانسرایی که مامان تخم مرغ خیلی قویه مثل شیر و پلنگ

میگم شیرو پلنگ؟؟!! میگه آره دیگه مگه نمی بینی زرده؟

( تنها ارتباط منطقی ای که من پیدا کردم اینه که شیر و پلنگ اونم از نوع پلاستیکیش زرد رنگه)

 

 -------------------------------------------------

 

- علی: مامان فقط کسایی که ازدواج کردن از لب میبوسن؟ ( چون علی همه رو بالاخص منو از لب می بوسید بهش گفته بودم که اینکار رو دیگه نکنه چون فقط زن و شوهرا همدیگه رو اینطوری می بوسن)

من: آره پسرم

علی( در حالی لباشو غنچه کرده که منو ببوسه): پس من میخوام با تو ازدواج کنم

من:  نمیشه تو پسر منی...در ضمن من با بابا ازدواج کردم

علی: الان که نه مامانی , وقتی بزرگ شدم باهات ازدواج میکنم...بابایی هم بره یه زن دیگه واسه خودش بگیره

( مثلا فکر کرده منظورم این بوده که تو چون هنوز بزرگ نشدی من نمیتونم باهات ازدواج کنم)....

کلا الان فعلا عروس رویاهاش منم

 

  -------------------------------------------------

 

یه روز که مشغول خونه تکونی بودیم...به درخواست علی یه دستمال هم دادم دستش با اسکاچ که دیوار رو تمیز کنه....فقط باید اونجا بودین که می دیدین با چه ذوق و علاقه و پشتکاری اینکار رو میکنه

آخر سر اومده به من میگه: مامان من عاشق تمیز کاری ام..تصمیم گرفتم بزرگ شدم تمیز کار بشم

من ( در حالی که دارم سعی میکنم علی از چهره ام شوک وارده رو متوجه نشه): تمیز کاری هم شغل خوبیه...ولی بهتره اول خوب فکراتو بکنی بعد که انشالله بزرگ شدی تصمیمتو بگیری

علی: مامان من دیگه به اندازه کافی بزرگ شدم....می خوام تمیز کار بشم

 من:

 -------------------------------------------------

 

غزاله جون مربیشون برام تعریف کرد که یه روز علی بهش گفته : خاله غزال من خیلی خوشحالم که زمین رو داریم

خاله غزال: خیلی  خوبه...میشه بگی چرا؟

علی: واسه اینکه اگه زمین نداشتیم هممون آویزون میشدیم

پسر فیلسوفه داریم؟

 

 -------------------------------------------------

 

ماشین ما ال90 سفیده....ماشین عموی علی ال90 دودی....از قضا پسر ما عاشق ال90 عموش شده و بهش گفته عمو ماشین شما چه رنگیه؟ گفته دودی

علی: میشه ماشینامونو با هم عوض کنیم....

عموی علی: چرا که نه...عوض میکنیم...

شب موقع خواب:

علی: مامان من خیلی ماشین بخاری دوست دارم

من: ماشین بخاری؟؟!!!!! اون دیگه چه جور ماشینیه؟

علی: مث ماشین عمو دیگه که رنگش بخاریه

من:

 

 -------------------------------------------------

 

عید همگی رفته بودیم خونه خواهرم جمعیتمون زیاد بود موقع خواب دیگه زنونه مردونه رختخواب پهن کردیم خانما تو اتاق آقایون تو سالن...علی رو بردم تو اتاق کنار خودم بخوابه...چون سر و صدا میکرد و نمیخواست بخوابه باباش اومد دم اتاق علی رو صدا کرد که خودش بخوابونتش....علی هم با باباش رفت...صداش می اومد که به باباش میگفت: بابا الان کی زن توئه؟

یعنی ما یه شب پیش هم نخوابیدیم علی سه طلاقه مون کرده... سراغ زن جدید باباشو میگیره

 

 -------------------------------------------------

 

داره کارتون خشن میبینه زندایی سپیده ش بهش گفته : علی جان این کارتون مناسب سن تو نیستا

علی: زندایی این مناسب سن خانما نیست مناسب سن آقایون هست

 

 -------------------------------------------------

 

عیدیه خونه مامانم اینا یکی از جام های روی سفره هفت سین رو برداشت و یهو پرت کرد اونور اتاق... جام شکست و هر تیکه شیشه یه طرف ریخت....منم که حسابی عصبانی شده بودم علی رو از زیر بغلش گرفتم و با عصبانیت گذاشتمش تو اتاق و بدون اینکه در رو ببندم گفتم تا وقتی من نگفتم حق نداری بیای بیرون

چند دقیقه ای گریه زاری کرد معذرتخواهی کرد التماس کرد که بذار من بیام بیرون تا بالاخره بهش اجازه دادم... اومد بیرون صاف اومد بغلم و سرشو کرد تو سینه م و معذرتخواهی کرد... منم نوازشش کردم بوسش کردم و بخشیدمش

بعد میگه: مامان من خیلی احساس بدی پیدا کردم که تو با من اونکارو کردی...

من:خوب من حق داشتم که اونکارو بکنم....کاری که تو کردی خیلی بد بود...هر کار بدی هم تنبیه داره

علی: خوب تو باید با من صحبت می کردی نه اینکه منو بلند کنی بذاری تو اتاق

من: no comment

 

 -------------------------------------------------

 

علی: مامان من خیلی دوست دارم خونمون ماشین بشه حرکت کنه

من: چجوری؟

علی: مثلا چرخ داشته باشه بتونه مثل ماشین اینور و اونو بره

من: چه فکر جالبی...

علی: مامان فقط فرشته مهربون میتونه اینکار و بکنه...اینطوری با چوبش می زنه به خونمون بعد خونمون ماشینی میشه

من: ولی ما آدما قویتریم چون میتونیم با فکرمون هر چیزی رو درست کنیم...تو هم فکر کن که چجوری میشه اینکار رو انجام داد

علی( بعد از اینکه چند ثانیه ای انگشتش رو گذاشته رو سرش و فکر کرده و با خوشحالی): من فکر کردم مامانی

من: خوب؟

علی: من فکر کردم که به فرشته مهربون بگیم بیاد... چوبشم با خودش بیاره

من:

 

 -------------------------------------------------

 

وقت خواب:

من: علی ایندفه تو واسه من قصه بگو

علی: مامان قصه هایی که من بلدم مناسب سن تو نیست

من: علی من بزرگ شدم دیگه

علی: آخه قصه شیر و پلنگه ها... میترسی

من: اشکالی نداره دوست دارم برام تعریف کنی

علی: نه نمیشه قصه هام خشنه مناسب سن تو نیست

 

 وروجک نمیخوای قصه بگی چرا منو سرکار میذاری  

 



موضوع مطلب :
سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱/٢٢ :: ٩:٤۱ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مامان لیلا

امروز صبح که علی رو بردم آوند خواب بود و من بردمش طبقه بالا روی بالش خوابوندمش... یهو احساس کردم چشماش تکون خورد...کنارش آروم نشستم تا خوابش عمیق بشه و بعد برم...چند ثانیه ای اینطوری گذشت یهو علی آروم چشماشو باز کرد و با لبخند شیرین مخصوصش که معمولا وقتی از خواب بیدار میشه بهمون هدیه میده بهم گفت: مامان برو سر کارت...من اینجام ... و بعد آروم با همون لبخند قشنگش چشماشو بست و خوابید...

نمی دونین تو اون لحظه چه حسی داشتم...خیلی سخته بیان اون حس....اون لحظه یهو انگار من شدم قابل ترحم ترین و ضعیف ترین موجود عالم و علی قویتریم و محکم ترین آدم روی زمین....این حسو میتونم بگم داشتم تو اون لحظه...هم توش لذت بود ... هم خجالت ... هم احساس ترحم برای خودم ... هم دلگرمی ... هم خوشحالی ...

فقط میدونم چشمام بد جوری نمدار شد...

انگار تازه فهمیدم که چقدرررررر به حمایتش نیاز دارم ... چقدرررر محتاجم بهش...

اون لحظه با تمام وجودم میخواستم بغلش کنم و به خودم محکم بفشمارمش و ازش تشکر کنم ...ولی حیف که نمیخواستم آرامششو بهم بزنم...

کسی از شما میتونه درک کنه اوج دوست داشتن منو؟



موضوع مطلب :
یکشنبه ۱۳٩۱/۱/٦ :: ۳:٢٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مامان لیلا

 

به نام خدای بهار آفرین                 بهار آفرین را هزار آفرین
به جمشید و آیین پاکش درود      که نوروز از او مانده در یادبود
 
 
نوروز 1391 رو (هر چند با تاخیر) به دوستان عزیزم تبریک میگم و برای همتون آرزوی سلامت و سعادت و سالی پر برکت دارم.
 
 
 niniweblog.com
 


موضوع مطلب :
سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٦ :: ۳:۳۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مامان لیلا

دوستان ،عزیزان ،پدران و مادران عزیز!

برای خرید نوروز دست نگهدارید....زیرا:

نمایشگاه و فروشگاه آوندی ها در روزهای 18 و 19 اسفند( 5 شنبه و جمعه) برگزار می شود...

در این نمایشگاه از انواع و اقسام هنرهای دستی بچه ها و پدر و مادرها و حتی مربی ها  به اضافه اقلام متنوع دیگر شامل پوشاک، لوازم تزئینی سفره هفت سین، انواع خوراک و شیرینی، اسباب بازی، گل و گیاه و...دیدن و خریدن نمایید.

من و علی منتظرتونیمااااااااااااا...

کلی چیزای خوشگل موشگل درست کردیم بهتون بفروشیم

 



موضوع مطلب :
شنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٩ :: ٦:۳٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مامان لیلا

امروز 29 بهمن روز مادر، روز زمین و روز عشق رو به همه دوستان خصوصا مادران عزیز  تبریک می گم...

چقدر خوشحالم که آوند رفتن علی باعث شده که در مورد آداب و سنن و جشنهای نیاکانمون بیشتر یاد بگیرم...

جشن اسفندگان(سپندارمذگان) یکی از جشن‌های ایرانی است که امروز زرتشتیان آنرا در روز اسفند(سپندارمذ - پنجمین روز) از ماه اسفند (سپندارمذ) برابر با بیست و نهم بهمن درگاهشماری خورشیدی امروزین برگزار میکنند.

در گاه‌شماری‌های گوناگون ایرانی، علاوه بر این که ماه‌ها نام داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. برای نمونه روز نخست هر ماه «روز اورمزد»، روز دوم هر ماه، روز بهمن(سلامت، اندیشه) که نخستین صفت خداوند است، روز سوم هر ماه، اردیبهشت یعنی «بهترین راستی و پاکی» که باز از صفات خداوند است، روز چهارم هر ماه، شهریور یعنی «شاهی وفرمانروایی آرمانی» که خاص خداوند است و روز پنجم هر ماه، «سپندارمذ» بوده‌است.
سپندار مذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می‌ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم می‌نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می‌دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان را به‌عنوان نماد مهر مادری و باروری می‌پنداشتند.

در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی می‌شده‌است که در همان روز که نامش با نام ماه مقارن می‌شد، جشنی ترتیب می‌دادند متناسب با نام آن روز و ماه.

مثلاً شانزدهمین روز هر ماه، «مهر» نام داشت و که در ماه مهر، «مهرگان» لقب می‌گرفت .

و همین طور روز پنجم ماه دوازدهم (اسفند)، «سپندارمذ» یا «اسفندار مذ» نام
داشت که جشنی با همین عنوان می‌گرفتند. «سپندارمذگان» روز زن و زمین است.

در این روز مردان به همسران خود هدیه می‌دادند. مردان زنان خانواده را بر تخت
شاهی می‌نشاندند و از آنان اطاعت می‌کردند و به آنان هدیه می‌دادند. این یک
یادآوری برای مردان بود تا مادران و همسران خود را گرامی بدارند و چون یاد این جشن
تا مدت‌ها ادامه داشت و بسیار باشکوه برگزار می‌شد همواره این آزرم و احترام به زن
برای مردان گوشزد می‌گردید.

حال کردین چه نیاکان روشنفکر و مترقی ای داشتیم؟

و امروز صبح به مناسبت این روز، ما مامانا ساعت 7 صبح کله سحر مهمان آوند بودیم.

من که هر روز ساعت 7.5 صبح به زور غر غر کردنهای متوالی همسر جان از خواب بیدار میشم تا برم سر کار، امروز با ذوق و شوق فراوان ساعت 6 بیدار شدم و سر حال و قبراق آماده شدم رفتم آوند. دیدن چهره های بشاش مامانای دیگه و از همه بیشتر خود خانم پشوتنی با اون وجود سرشار از انرژیش بهم حسابی انرژی داد.

حدود 45 دقیقه مدیتیشن دو قلب( Twin Hearts) رو انجام دادیم که واقعا لذت بردم...

و بعدش هم یه صبحانه مفصل دور همی با بچه ها و مامانا و مربیا و مدیرا که خیییییییلی چسبید( جای همتون خالی). از اون جمع صمیمی و پر انرژی حسابی انرژی گرفتم...

و قرار شد برنامه مدیتیشن هر هفته روزای سه شنبه ادامه پیدا کنه.

صبحی من تنها رفته بودم آوند و علی رو آقای پدر ساعت 8 آورده بود...وقتی بعد از مدیتیشن رفتیم بالا برای صبحانه، علی از دیدن من انقدر متعجب شده بود که انگار روح دیده...

چسبید به من و گفت: مامان امروز پیشم می مونی؟

گفتم: یه کوچولو می مونم با هم صبحونه می خوریم بعد می رم اداره

گفت: مامان اداره شما تعطیله...همینجا بمون اینجام اداره داره...جلسه همون اداره اس دیگه( اشاره به طبقه پایین که جلسات والدین اونجا برگزار میشه)

 

و اماااااااااااا...

هدیه علی به مامانش در این روز قشنگ که قلب مامانی رو سرشار از لذت کرد:

یک عدد شال بسیاررررر زیبا که پسرکم با دستای کوچیکش روشو نقاشی کرده...و من تصمیم دارم موقع عید دیدنی سال نو اونو سرم کنم ...

-------------------------------------

راستی یه مراسم دیگه ای که توی آوند برگزار شد و من یادم رفته بود راجع بهش بنویسم جشن سده بود...که 10 بهمن برگزار شد...اونروز قرار بود هر بچه ای یه شمع و یه عود و مقداری هیزم برای درست کردن آتش با خودش ببره.

شب با آقای پدر و علی آقا رفتیم شمع و عود خریدیم و بعدش هم رفتیم پارک هنرمندان و هر چی هیزم بود سه تایی از سطح پارک جمع کردیم( من و آقای پدر بیشتر از علی ذوقیده بودیم)..

فرداش که روز 10 بهمن و جشن سده بود توی حیاط آتیش روشن کرده بودن و آش خوشمزه ای هم پختن ( که هر بچه ای برای تقویت حس مشارکت یه چیزی از مواد اولیه اون آش رو قرار شده بود ببره که سهم علی یه دونه پیاز! بود).

من متاسفانه نتونستم در جشن حضور داشته باشم ولی از آش خوشمزه اونروز بی نصیب نموندیم... خدا رو شکر به علی ظاهرا خیلی خوش گذشته بود و البته حسابی هم بوی دود گرفته بود.

 



موضوع مطلب :
شنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٩ :: ٦:٢٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : مامان لیلا

در آوند هر ماه یک کتاب و یک فیلم به والدین میدن و در یک روز مشخص در جلسه ای با حضور والدین و خانم رویا شهری (مسئول آموزشی آوند) این کتاب و فیلم به نقد و بررسی گذاشته میشه که بین مامان و بابا به مشق شب مشهور شده.

 عاشق این برنامه هستم چون تلنگری میشه به ما والدین که به خودمون تحرک بیشتری بدیم و یه وقتی هم برای مطالعه و دیدن فیلم اختصاص بدیم.

این ماه کتاب "بخشنده (The Giver)" اثر لویس لوری ( برنده جایزه نیوبری) و فیلم "انجمن شاعران مرده (Dead Poets Society) " ( برنده جایزه اسکار بهترین فیلم در سال 1989) معرفی شده بود.

بی اندازه از خوندن این کتاب و دیدن این فیلم لذت بردم...هر دو سرشار از عمیق ترین احساسات و عواطف انسانی و لبریز از نکات تربیتی...

به همه پدر و مادرا  معلمها و همه کسانی که با کودکان سر و کار دارن توصیه میکنم حتما این کتاب پر معنا رو بخونن و از دیدن این فیلم بسیاررررر زیبا لذت ببرن

 

 



موضوع مطلب :
دوشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٤ :: ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : مامان لیلا

از وقتی پسرک ما آوند میره بعد از ظهرا با مترو برمیگردیم خونه و در نتیجه فرصتی پیش اومده که علی برای اولین بار با مترو جابجا شدنو تجربه کنه و بخاطر همین مترو با تمام متعلقاتش! و فروشنده هاش و حتی آدمایی که سوار و پیاده میشن برای علی تازه و هیجان انگیز بنظر میاد.

اینم ماجراهای من و پسری در مترو:

علی( در حالی که به مسافرای تو مترو اشاره میکنه): مامان اینا چرا بچه هاشونو با خودشون نیوردن؟

من: چه میدونم والا...لابد مامانا کار فوری داشتن بچه ها موندن خونه تا مامانا برن زود کاراشونو بکنن برگردن خونه

علی( چند ثانیه بعد با لحنی متفکرانه): شایدم هنوز ازدواج نکردن که بچه دار شده باشن..

من: ...مامان همه کسایی که ازدواج میکنن که بچه ندارن...مثل خاله مژده و عمو رضا

علی: آره...خاله مژده هنوز نرفته به خدا بگه ما بچه می خوایم که خدا بذاره تو دلش

 

---------------------------------

علی( در حالی که با ذوق به یکی از فروشنده های تو مترو اشاره میکنه): مامان...ببین این خانمه لباس ممه می فروشه

من:

---------------------------------

 

یه مغازه لوازم آرایش تو ایستگاه مترو هست...یه روز داشتیم رد میشدیم دست منو ول کرده رفته تو مغازه

علی: آقا لاک قرمز دارین؟

من: علی لاک قرمز میخوای چیکار؟

علی: برای تو میخوام دیگه

من(یواشکی در گوش علی): مامان من لاک قرمز دارم که هنوز...یادت رفته؟

علی: آقا لاک قرمز مامانم هنوز تموم نشده وقتی تموم شد میایم ازتون یه دونه می خریم

آقای فروشنده:

من:

---------------------------------

 

از این حاج آقاهایی که جدیدا تو مترو یه گوشه پشت میز میشینن و به مسائل شرعی مردم جواب میدن دیده رفته جلوش وایساده چند ثانیه ای زل زده بهش همونجا رو کرده به من میگه: مامان این ملاهه اینجا داره چکار میکنه؟

من: علی بدو بریم دیرمون شد

 

---------------------------------

 

می خواستیم تو ایستگاه پیاده شیم مترو خیلی شلوغ بود...عده زیادی می خواستن پیاده شن و عده زیادی هم میخواستن سوار شن ولی اونایی که میخواستن سوار شن مهلت نمیدادن که اونایی که میخوان پیاده شن پیاده شن (عجب جملاتی از خودم در وکردم...خودمم نفهمیدم چی گفتم)...همهمه ای شده بود که نگووووووو...یکی جیغ می کشید یک داد می زد...

علی ( با وحشت): مامان چی شده؟

من: هیچی مامان بعضی آدمای بی فرهنگ هل میدن و اجازه نمیدن ما پیاده شیم

رسیدیم خونه علی با آب و تاب به باباش می گه: بابا من فهمیدم ...آدمای تو مترو بی فرهنگن...

من خجالت زده بخاطر حرفی که زده بودم

آقای پدر:

---------------------------------

 

رسیدیم به ایستگاهمون، آقای پدر اومدن پیشوازمون...هوا خیلی سرد بود و یه ربعی منتظر ما مونده بود...علی با اشتیاق رفته تو بغل باباش می گه بابا چقد گوشات سرده...چرا رو گوشی نداری؟

بعد با حسرت تمام می گه: مامان چرا فروشنده ها تو مترو رو گوشی نمیفروشن من یه دونه واسه بابا بخرم سردش نشه...

(ای جانننننننننن پسر دلسوزممممم)

 

---------------------------------

 

تو مترو یه خانم فروشنده رو دید که از فرط خستگی نای حرف زدن نداشت و صدا از گلوش بیرون نمی اومد و چهره بسیار خسته و ضعیفی داشت...

علی: مامان به این خانمه پول بده

من: مامان این خانمه گدا نیست که...فروشنده اس

علی: خوب یه چیزی ازش بخر

از بخت بد من اونروز یادم رفته بود از عابر بانک پول بردارم و فقط 1000 تومن تو کیفم پول داشتم...هزار تومنو دادم به علی گفتم خودت انتخاب کن یه چیزی بخر

علی یه نخ دندون برداشت و دوباره گفت : مامان یه پول دیگه هم بهش بده...اصلا من می دونم بابا مسواک لازم داره...

حالا از من انکار و از علی اصرار...خانمه هم از کنار ما جم نمی خورد...تا خود ایستگاه آخر پسری گریه کرد...حالا یکی بیاد به این پسر ما حالی کنه بابا شپش تو کیف مامانت عصا میزنه...مگه راضی می شد؟

( الهی قربون اون دل مهربونت بشم جیگررررررر)

 

---------------------------------

 

و فکر کنم ماجراهای مترو همچنان ادامه داشته باشند...



موضوع مطلب :
درباره وبلاگ
مامان لیلا

یه روز سرد پاییزی(21 آبان 87) در آسمون باز شد و خدا یکی از فرشته هاشو فرستاد پیش ما. علی جان پسر گلم تو این وبلاگ میخوام بهت بگم که چقدر دوست دارم

RSS Feed


برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب

 
   

كد ماوس