|
برای پسرم علی دوشنبه ۱۳٩۱/۱/٢۸ :: ۱۱:۳٩ ق.ظ :: نويسنده : مامان لیلا
میگه: مامان به من موز بده میگم: چشم با حالت فیلسوفانه ای میگه: می دونی چیه موز خیلی ارزشمنده
-------------------------------------------------
کله سحر ساعت 5 صبح بیدار شده میگه مامان من تخم مرغ میخوام منم خوابالو میگم علی بخواب الان فقط وقت خوابه شروع کرده برای من داستانسرایی که مامان تخم مرغ خیلی قویه مثل شیر و پلنگ میگم شیرو پلنگ؟؟!! میگه آره دیگه مگه نمی بینی زرده؟ ( تنها ارتباط منطقی ای که من پیدا کردم اینه که شیر و پلنگ اونم از نوع پلاستیکیش زرد رنگه)
-------------------------------------------------
- علی: مامان فقط کسایی که ازدواج کردن از لب میبوسن؟ ( چون علی همه رو بالاخص منو از لب می بوسید بهش گفته بودم که اینکار رو دیگه نکنه چون فقط زن و شوهرا همدیگه رو اینطوری می بوسن) من: آره پسرم علی( در حالی لباشو غنچه کرده که منو ببوسه): پس من میخوام با تو ازدواج کنم من: نمیشه تو پسر منی...در ضمن من با بابا ازدواج کردم علی: الان که نه مامانی , وقتی بزرگ شدم باهات ازدواج میکنم...بابایی هم بره یه زن دیگه واسه خودش بگیره ( مثلا فکر کرده منظورم این بوده که تو چون هنوز بزرگ نشدی من نمیتونم باهات ازدواج کنم).... کلا الان فعلا عروس رویاهاش منم
-------------------------------------------------
یه روز که مشغول خونه تکونی بودیم...به درخواست علی یه دستمال هم دادم دستش با اسکاچ که دیوار رو تمیز کنه....فقط باید اونجا بودین که می دیدین با چه ذوق و علاقه و پشتکاری اینکار رو میکنه آخر سر اومده به من میگه: مامان من عاشق تمیز کاری ام..تصمیم گرفتم بزرگ شدم تمیز کار بشم من ( علی: مامان من دیگه به اندازه کافی بزرگ شدم....می خوام تمیز کار بشم من: -------------------------------------------------
غزاله جون مربیشون برام تعریف کرد که یه روز علی بهش گفته : خاله غزال من خیلی خوشحالم که زمین رو داریم خاله غزال: خیلی خوبه...میشه بگی چرا؟ علی: واسه اینکه اگه زمین نداشتیم هممون آویزون میشدیم پسر فیلسوفه داریم؟
-------------------------------------------------
ماشین ما ال90 سفیده....ماشین عموی علی ال90 دودی....از قضا پسر ما عاشق ال90 عموش شده و بهش گفته عمو ماشین شما چه رنگیه؟ گفته دودی علی: میشه ماشینامونو با هم عوض کنیم.... عموی علی: چرا که نه...عوض میکنیم... شب موقع خواب: علی: مامان من خیلی ماشین بخاری دوست دارم من: ماشین بخاری؟؟!!!!! اون دیگه چه جور ماشینیه؟ علی: مث ماشین عمو دیگه که رنگش بخاریه من:
-------------------------------------------------
عید همگی رفته بودیم خونه خواهرم جمعیتمون زیاد بود موقع خواب دیگه زنونه مردونه رختخواب پهن کردیم خانما تو اتاق آقایون تو سالن...علی رو بردم تو اتاق کنار خودم بخوابه...چون سر و صدا میکرد و نمیخواست بخوابه باباش اومد دم اتاق علی رو صدا کرد که خودش بخوابونتش....علی هم با باباش رفت...صداش می اومد که به باباش میگفت: بابا الان کی زن توئه؟ یعنی ما یه شب پیش هم نخوابیدیم علی سه طلاقه مون کرده... سراغ زن جدید باباشو میگیره
-------------------------------------------------
داره کارتون خشن میبینه زندایی سپیده ش بهش گفته : علی جان این کارتون مناسب سن تو نیستا علی: زندایی این مناسب سن خانما نیست مناسب سن آقایون هست
-------------------------------------------------
عیدیه خونه مامانم اینا یکی از جام های روی سفره هفت سین رو برداشت و یهو پرت کرد اونور اتاق... جام شکست و هر تیکه شیشه یه طرف ریخت....منم که حسابی عصبانی شده بودم علی رو از زیر بغلش گرفتم و با عصبانیت گذاشتمش تو اتاق و بدون اینکه در رو ببندم گفتم تا وقتی من نگفتم حق نداری بیای بیرون چند دقیقه ای گریه زاری کرد معذرتخواهی کرد التماس کرد که بذار من بیام بیرون تا بالاخره بهش اجازه دادم... اومد بیرون صاف اومد بغلم و سرشو کرد تو سینه م و معذرتخواهی کرد... منم نوازشش کردم بوسش کردم و بخشیدمش بعد میگه: مامان من خیلی احساس بدی پیدا کردم که تو با من اونکارو کردی... من:خوب من حق داشتم که اونکارو بکنم....کاری که تو کردی خیلی بد بود...هر کار بدی هم تنبیه داره علی: خوب تو باید با من صحبت می کردی نه اینکه منو بلند کنی بذاری تو اتاق من: no comment
-------------------------------------------------
علی: مامان من خیلی دوست دارم خونمون ماشین بشه حرکت کنه من: چجوری؟ علی: مثلا چرخ داشته باشه بتونه مثل ماشین اینور و اونو بره من: چه فکر جالبی... علی: مامان فقط فرشته مهربون میتونه اینکار و بکنه...اینطوری با چوبش می زنه به خونمون بعد خونمون ماشینی میشه من: ولی ما آدما قویتریم چون میتونیم با فکرمون هر چیزی رو درست کنیم...تو هم فکر کن که چجوری میشه اینکار رو انجام داد علی( بعد از اینکه چند ثانیه ای انگشتش رو گذاشته رو سرش و فکر کرده و با خوشحالی): من فکر کردم مامانی من: خوب؟ علی: من فکر کردم که به فرشته مهربون بگیم بیاد... چوبشم با خودش بیاره من:
-------------------------------------------------
وقت خواب: من: علی ایندفه تو واسه من قصه بگو علی: مامان قصه هایی که من بلدم مناسب سن تو نیست من: علی من بزرگ شدم دیگه علی: آخه قصه شیر و پلنگه ها... میترسی من: اشکالی نداره دوست دارم برام تعریف کنی علی: نه نمیشه قصه هام خشنه مناسب سن تو نیست
وروجک نمیخوای قصه بگی چرا منو سرکار میذاری
موضوع مطلب : سهشنبه ۱۳٩۱/۱/٢٢ :: ٩:٤۱ ق.ظ :: نويسنده : مامان لیلا
امروز صبح که علی رو بردم آوند خواب بود و من بردمش طبقه بالا روی بالش خوابوندمش... یهو احساس کردم چشماش تکون خورد...کنارش آروم نشستم تا خوابش عمیق بشه و بعد برم...چند ثانیه ای اینطوری گذشت یهو علی آروم چشماشو باز کرد و با لبخند شیرین مخصوصش که معمولا وقتی از خواب بیدار میشه بهمون هدیه میده بهم گفت: مامان برو سر کارت...من اینجام ... و بعد آروم با همون لبخند قشنگش چشماشو بست و خوابید... نمی دونین تو اون لحظه چه حسی داشتم...خیلی سخته بیان اون حس....اون لحظه یهو انگار من شدم قابل ترحم ترین و ضعیف ترین موجود عالم و علی قویتریم و محکم ترین آدم روی زمین....این حسو میتونم بگم داشتم تو اون لحظه...هم توش لذت بود ... هم خجالت ... هم احساس ترحم برای خودم ... هم دلگرمی ... هم خوشحالی ... فقط میدونم چشمام بد جوری نمدار شد... انگار تازه فهمیدم که چقدرررررر به حمایتش نیاز دارم ... چقدرررر محتاجم بهش... اون لحظه با تمام وجودم میخواستم بغلش کنم و به خودم محکم بفشمارمش و ازش تشکر کنم ...ولی حیف که نمیخواستم آرامششو بهم بزنم... کسی از شما میتونه درک کنه اوج دوست داشتن منو؟ موضوع مطلب : یکشنبه ۱۳٩۱/۱/٦ :: ۳:٢٦ ب.ظ :: نويسنده : مامان لیلا
به نام خدای بهار آفرین بهار آفرین را هزار آفرین
به جمشید و آیین پاکش درود که نوروز از او مانده در یادبود
نوروز 1391 رو (هر چند با تاخیر) به دوستان عزیزم تبریک میگم و برای همتون آرزوی سلامت و سعادت و سالی پر برکت دارم.
![]() موضوع مطلب : سهشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٦ :: ۳:۳۱ ب.ظ :: نويسنده : مامان لیلا
دوستان ،عزیزان ،پدران و مادران عزیز! برای خرید نوروز دست نگهدارید....زیرا: نمایشگاه و فروشگاه آوندی ها در روزهای 18 و 19 اسفند( 5 شنبه و جمعه) برگزار می شود... در این نمایشگاه از انواع و اقسام هنرهای دستی بچه ها و پدر و مادرها و حتی مربی ها به اضافه اقلام متنوع دیگر شامل پوشاک، لوازم تزئینی سفره هفت سین، انواع خوراک و شیرینی، اسباب بازی، گل و گیاه و...دیدن و خریدن نمایید. من و علی منتظرتونیمااااااااااااا... کلی چیزای خوشگل موشگل درست کردیم بهتون بفروشیم
موضوع مطلب : شنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٩ :: ٦:۳٩ ب.ظ :: نويسنده : مامان لیلا
امروز 29 بهمن روز مادر، روز زمین و روز عشق رو به همه دوستان خصوصا مادران عزیز تبریک می گم... چقدر خوشحالم که آوند رفتن علی باعث شده که در مورد آداب و سنن و جشنهای نیاکانمون بیشتر یاد بگیرم...
جشن اسفندگان(سپندارمذگان) یکی از جشنهای ایرانی است که امروز زرتشتیان آنرا در روز اسفند(سپندارمذ - پنجمین روز) از ماه اسفند (سپندارمذ) برابر با بیست و نهم بهمن درگاهشماری خورشیدی امروزین برگزار میکنند. در گاهشماریهای گوناگون ایرانی، علاوه بر این که ماهها نام داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. برای نمونه روز نخست هر ماه «روز اورمزد»، روز دوم هر ماه، روز بهمن(سلامت، اندیشه) که نخستین صفت خداوند است، روز سوم هر ماه، اردیبهشت یعنی «بهترین راستی و پاکی» که باز از صفات خداوند است، روز چهارم هر ماه، شهریور یعنی «شاهی وفرمانروایی آرمانی» که خاص خداوند است و روز پنجم هر ماه، «سپندارمذ» بودهاست. مثلاً شانزدهمین روز هر ماه، «مهر» نام داشت و که در ماه مهر، «مهرگان» لقب میگرفت . و همین طور روز پنجم ماه دوازدهم (اسفند)، «سپندارمذ» یا «اسفندار مذ» نام در این روز مردان به همسران خود هدیه میدادند. مردان زنان خانواده را بر تخت
حال کردین چه نیاکان روشنفکر و مترقی ای داشتیم؟
و امروز صبح به مناسبت این روز، ما مامانا ساعت 7 صبح کله سحر مهمان آوند بودیم. من که هر روز ساعت 7.5 صبح به زور غر غر کردنهای متوالی همسر جان از خواب بیدار میشم تا برم سر کار، امروز با ذوق و شوق فراوان ساعت 6 بیدار شدم و سر حال و قبراق آماده شدم رفتم آوند. دیدن چهره های بشاش مامانای دیگه و از همه بیشتر خود خانم پشوتنی با اون وجود سرشار از انرژیش بهم حسابی انرژی داد. حدود 45 دقیقه مدیتیشن دو قلب( Twin Hearts) رو انجام دادیم که واقعا لذت بردم... و بعدش هم یه صبحانه مفصل دور همی با بچه ها و مامانا و مربیا و مدیرا که خیییییییلی چسبید( جای همتون خالی). از اون جمع صمیمی و پر انرژی حسابی انرژی گرفتم... و قرار شد برنامه مدیتیشن هر هفته روزای سه شنبه ادامه پیدا کنه.
صبحی من تنها رفته بودم آوند و علی رو آقای پدر ساعت 8 آورده بود...وقتی بعد از مدیتیشن رفتیم بالا برای صبحانه، علی از دیدن من انقدر متعجب شده بود که انگار روح دیده... چسبید به من و گفت: مامان امروز پیشم می مونی؟ گفتم: یه کوچولو می مونم با هم صبحونه می خوریم بعد می رم اداره گفت: مامان اداره شما تعطیله...همینجا بمون اینجام اداره داره...جلسه همون اداره اس دیگه( اشاره به طبقه پایین که جلسات والدین اونجا برگزار میشه)
و اماااااااااااا... هدیه علی به مامانش در این روز قشنگ که قلب مامانی رو سرشار از لذت کرد: یک عدد شال بسیاررررر زیبا که پسرکم با دستای کوچیکش روشو نقاشی کرده...و من تصمیم دارم موقع عید دیدنی سال نو اونو سرم کنم ... ------------------------------------- راستی یه مراسم دیگه ای که توی آوند برگزار شد و من یادم رفته بود راجع بهش بنویسم جشن سده بود...که 10 بهمن برگزار شد...اونروز قرار بود هر بچه ای یه شمع و یه عود و مقداری هیزم برای درست کردن آتش با خودش ببره. شب با آقای پدر و علی آقا رفتیم شمع و عود خریدیم و بعدش هم رفتیم پارک هنرمندان و هر چی هیزم بود سه تایی از سطح پارک جمع کردیم( من و آقای پدر بیشتر از علی ذوقیده بودیم).. فرداش که روز 10 بهمن و جشن سده بود توی حیاط آتیش روشن کرده بودن و آش خوشمزه ای هم پختن ( که هر بچه ای برای تقویت حس مشارکت یه چیزی از مواد اولیه اون آش رو قرار شده بود ببره که سهم علی یه دونه پیاز! بود). من متاسفانه نتونستم در جشن حضور داشته باشم ولی از آش خوشمزه اونروز بی نصیب نموندیم... خدا رو شکر به علی ظاهرا خیلی خوش گذشته بود و البته حسابی هم بوی دود گرفته بود.
موضوع مطلب : شنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٩ :: ٦:٢٠ ب.ظ :: نويسنده : مامان لیلا
در آوند هر ماه یک کتاب و یک فیلم به والدین میدن و در یک روز مشخص در جلسه ای با حضور والدین و خانم رویا شهری (مسئول آموزشی آوند) این کتاب و فیلم به نقد و بررسی گذاشته میشه که بین مامان و بابا به مشق شب مشهور شده. عاشق این برنامه هستم چون تلنگری میشه به ما والدین که به خودمون تحرک بیشتری بدیم و یه وقتی هم برای مطالعه و دیدن فیلم اختصاص بدیم. این ماه کتاب "بخشنده (The Giver)" اثر لویس لوری ( برنده جایزه نیوبری) و فیلم "انجمن شاعران مرده (Dead Poets Society) " ( برنده جایزه اسکار بهترین فیلم در سال 1989) معرفی شده بود. بی اندازه از خوندن این کتاب و دیدن این فیلم لذت بردم...هر دو سرشار از عمیق ترین احساسات و عواطف انسانی و لبریز از نکات تربیتی... به همه پدر و مادرا معلمها و همه کسانی که با کودکان سر و کار دارن توصیه میکنم حتما این کتاب پر معنا رو بخونن و از دیدن این فیلم بسیاررررر زیبا لذت ببرن
موضوع مطلب : دوشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٤ :: ۱۱:٥٠ ق.ظ :: نويسنده : مامان لیلا
از وقتی پسرک ما آوند میره بعد از ظهرا با مترو برمیگردیم خونه و در نتیجه فرصتی پیش اومده که علی برای اولین بار با مترو جابجا شدنو تجربه کنه و بخاطر همین مترو با تمام متعلقاتش! و فروشنده هاش و حتی آدمایی که سوار و پیاده میشن برای علی تازه و هیجان انگیز بنظر میاد. اینم ماجراهای من و پسری در مترو: علی( در حالی که به مسافرای تو مترو اشاره میکنه): مامان اینا چرا بچه هاشونو با خودشون نیوردن؟ من: چه میدونم والا...لابد مامانا کار فوری داشتن بچه ها موندن خونه تا مامانا برن زود کاراشونو بکنن برگردن خونه علی( چند ثانیه بعد با لحنی متفکرانه من: علی: آره...خاله مژده هنوز نرفته به خدا بگه ما بچه می خوایم که خدا بذاره تو دلش
--------------------------------- علی( در حالی که با ذوق به یکی از فروشنده های تو مترو اشاره میکنه من: ---------------------------------
یه مغازه لوازم آرایش تو ایستگاه مترو هست...یه روز داشتیم رد میشدیم دست منو ول کرده رفته تو مغازه علی: آقا لاک قرمز دارین؟ من: علی لاک قرمز میخوای چیکار؟ علی: برای تو میخوام دیگه من(یواشکی در گوش علی): مامان من لاک قرمز دارم که هنوز...یادت رفته؟ علی: آقا لاک قرمز مامانم هنوز تموم نشده وقتی تموم شد میایم ازتون یه دونه می خریم آقای فروشنده: من: ---------------------------------
از این حاج آقاهایی که جدیدا تو مترو یه گوشه پشت میز میشینن و به مسائل شرعی مردم جواب میدن دیده رفته جلوش وایساده چند ثانیه ای زل زده بهش همونجا رو کرده به من میگه: مامان این ملاهه اینجا داره چکار میکنه؟ من
---------------------------------
می خواستیم تو ایستگاه پیاده شیم مترو خیلی شلوغ بود...عده زیادی می خواستن پیاده شن و عده زیادی هم میخواستن سوار شن ولی اونایی که میخواستن سوار شن مهلت نمیدادن که اونایی که میخوان پیاده شن پیاده شن (عجب جملاتی از خودم در وکردم...خودمم نفهمیدم چی گفتم)...همهمه ای شده بود که نگووووووو...یکی جیغ می کشید یک داد می زد... علی ( با وحشت): مامان چی شده؟ من: هیچی مامان بعضی آدمای بی فرهنگ هل میدن و اجازه نمیدن ما پیاده شیم رسیدیم خونه علی با آب و تاب به باباش می گه: بابا من فهمیدم ...آدمای تو مترو بی فرهنگن... من خجالت زده بخاطر حرفی که زده بودم آقای پدر: ---------------------------------
رسیدیم به ایستگاهمون، آقای پدر اومدن پیشوازمون...هوا خیلی سرد بود و یه ربعی منتظر ما مونده بود...علی با اشتیاق رفته تو بغل باباش می گه بابا چقد گوشات سرده...چرا رو گوشی نداری؟ بعد با حسرت تمام می گه: مامان چرا فروشنده ها تو مترو رو گوشی نمیفروشن من یه دونه واسه بابا بخرم سردش نشه... (ای جانننننننننن پسر دلسوزممممم)
---------------------------------
تو مترو یه خانم فروشنده رو دید که از فرط خستگی نای حرف زدن نداشت و صدا از گلوش بیرون نمی اومد و چهره بسیار خسته و ضعیفی داشت... علی: مامان به این خانمه پول بده من: مامان این خانمه گدا نیست که...فروشنده اس علی: خوب یه چیزی ازش بخر از بخت بد من اونروز یادم رفته بود از عابر بانک پول بردارم و فقط 1000 تومن تو کیفم پول داشتم...هزار تومنو دادم به علی گفتم خودت انتخاب کن یه چیزی بخر علی یه نخ دندون برداشت و دوباره گفت : مامان یه پول دیگه هم بهش بده...اصلا من می دونم بابا مسواک لازم داره... حالا از من انکار و از علی اصرار...خانمه هم از کنار ما جم نمی خورد...تا خود ایستگاه آخر پسری گریه کرد...حالا یکی بیاد به این پسر ما حالی کنه بابا شپش تو کیف مامانت عصا میزنه ( الهی قربون اون دل مهربونت بشم جیگررررررر)
---------------------------------
و فکر کنم ماجراهای مترو همچنان ادامه داشته باشند... موضوع مطلب : پنجشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٠ :: ۱:٥٥ ب.ظ :: نويسنده : مامان لیلا
و پسرک ما آبله مرغون می گیرد... اتفاقی که هدیه ورود علی به جمع همسالانش هست...کاملا منتظرش بودم ... چند روزی بود که توی اینترنت درموردش سرچ می کردم و از مامانای دیگه اطلاعات جمع می کردم... از قبل هم علی رو آماده کردم و براش توضیح دادم که ممکنه آبله مرغون بگیره و اگه گرفت باید چکارا بکنه و چکارا نکنه...و بعد از کلی تجزیه و تحلیل پسری به این نتیجه رسیده که: "مامان من آب مرغون نمیخورم آب خوردن میخورم" امروز سومین روزه... روز اول یه جوش خیلی ریز زیر گردنش دیدم...یکی روی ران پاش و دو تا توی کمرش...ولی انقدر ریز بودند که نتونستم خودمو قانع کنم که علی آبله مرغون گرفته...ولی شبش اصلا خوب نخوابید...از دل درد شکایت میکرد...از شانس آقای پدر هم ماموریت بودن و ما تنها بودیم... فردا علی رو بردم آوند حالش خوب بود حتی بعد از ظهر هم که رفتم دنبالش سرحال و قبراق بود...خونه که رسیدیم دیدم دو تا جوش تو صورتش زده و شکم و کمرش هم پر شده بود از جوشای خیلی ریز...دیگه مطمئن شدم...شب دیگه از ساعت 9 به بعد بیقرار شده بود...تب نداشت ولی از سوزش جوشاش شکایت می کرد...خدا رو هزار مرتبه شکر که توی خونه شربت هیدروکسی زین داشتم...بهش دادم و خوابوندمش ولی اصلا خوب نخوابید هی بیدار میشد و ناله میکرد...حس کردم کمی تب داره براش شیاف استامینوفن گذاشتم... ساعت 2 شب آقای پدر رسید خونه...اونم خیلی نگران بود...ولی خدا رو شکر علی تا صبح مشکلی نداشت و خوابید... فردا نرفتم سر کار و تو خونه موندیم...اصطلاحا"بستمش به خنکی ...عرق کاسنی و عرق شاهتره و خاکشیر و آب لیموشیرین و سوپ جو و عدس پلو ساده و شیر خنک و...و پرهیز از خوردن گرمیجات. تعداد جوشا هی زیادتر شدن صورت و کمر و شکم و دست و پا...و حتی توی سرش و روی پلکاش پر شد از آبله مرغون... دیشب هم که شب سوم بود تب داشت و از شب قبل تبش بالاتر بود... امروز از صبح حالش خوب بود بردیمش حموم...عنبر نسارا( پشگل الاغ ماده از قضا به مناسبت دهه فجر شرکت بازدید از برج میلاد گذاشته و همینطور صرف شام در رستوران گردان برج میلاد از ساعت 5.5 الی 7.5 ...برای رفتن از من انکار و از همسری اصرار...حالا که ساعت 2 و نیمه و هر دو خوابیدن...تا چه پیش آید... دعا کنید پسر جان ما زودتر خوب بشه... موضوع مطلب : سهشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱۸ :: ۳:۳٦ ب.ظ :: نويسنده : مامان لیلا
اولین بار توی نی نی سایت اسمشو شنیدم...چند نفری از مامانای نی نی سایتی بچه هاشونو اونجا میبردن و خلی هم راضی بودن...اونموقع اسمش اتمک بود( موسسه توسعه مهارتها و استعدادهای کودکان)...و بعد به آوند تغییر نام داد...موسسه حامیان طبیعت پاک...یک NGO ( و نه مهد کودک) و با خصوصیات بسیار جالب و متفاوت از دیگر مهدهای کودک...جایی که آموزشها همه در بستر زندگی انجام می شود...اونجا آموزش مهارتهای زندگی به کودکان اونهم بطور غیر مستقیم اصلی ترین دغدغه مربیان و والدینه...و از همه مهمتر از نظر من مهارت حل مسئله...بیان احساسات خود و توجه به احساسات دیگران در آوند بسیار ارزشمنده و بهش توجه ویژه میشه. آوند سایت هم داره و هم در بخش کودکان و هم در بخش بزرگسالان برنامه داره...این آدرس سایتشه برای کسانی که بخوان اطلاعات بیشتری ازش کسب کنن: در مورد آوند دوست ندارم الان قضاوت کنم چون بنظرم منطقی نیست که توی این مدت کوتاه اظهار نظر قطعی کرد ولی توی همین مدت کوتاه شاهد تغییرات خوبی در علی بودم...حتی بعضی از این تغییرات شاید باور نکنید ولی در همون دو سه روز اول مشهود بود. هفته اولی که علی رفت آوند, من تمام وقت و لحظه به لحظه در کنارش بودم و این برنامه ای هست که برای تمام تازه واردین اجرا میشه...نه فقط یک هفته بلکه تا وقتی که بچه محیط رو بپذیره و بدون اجبار از مادرش جدا بشه...این هم برای من و هم برای علی واقعا قوت قلب بود....برای علی این حسن رو داشت که من رو هر لحظه در کنارش داشت و با اطمینان خاطر بیشتری به دیگران نزدیک میشد و دیدن روابط نزدیک و گرم من با بچه های دیگه و مربیان بهش اون احساس امنیت خاطر لازم رو میداد....به من هم بعنوان یه مادر این فرصت رو داد که در کنار فرزندم با برنامه های مهد از نزدیک آشنا بشم و همینطور با مربیان ارتباط نزدیکتری پیدا کنم و نحوه رفتارشون با بچه ها رو از نزدیک ببینم. و اما علی روزای اول بخصوص (و همچنان البته ولی کمتر از قبل) , بخاطر اینکه همیشه با آدم بزرگا ارتباط داشته اونم در حد مامان و بابا و حاج خانم, نحوه تعامل با بچه های دیگه رو بلد نبود بخاطر همین نمیتونست اونطور که باید با بچه ها ارتباط برقرار کنه و خیلی وقتا این موضوع باعث بوجود آومدن کنتاکت بین علی با بچه های دیگه می شد و مربیشون به بچه های دیگه توضیح میداد که علی تازه اومده و با قوانین ما آشنا نیست ...کم کم اونم مثل شما یاد میگیره الان سه هفته از حضور علی در آوند می گذره و خدا رو شکر میبینم به اونجا علاقه مند شده...احساسشو خیلی راحتتر بیان میکنه( من الان خوشحالم یا ناراحت ...یا از این کار خوشم اومد یا خوشم نیومد) جدیدا تا می گیم بالای چشمت ابروئه میگه از این کارت اصلاااااا" خوشم نیومد, تو منو آزار دادی
موضوع مطلب : سهشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱۸ :: ٢:۳٧ ب.ظ :: نويسنده : مامان لیلا
عرضم به حضور انور شما که در این یک سال و اندی که در حضور دوستان نبودم, اتفاقات مهمی که افتاد اینا بود: - درست بعد از اون مریضی بدی که علی گرفت و سه روز در بیمارستان بستری شد دیگه علی رو نبردم مهد ( از مهدش خیلی خیلی ناراضی بودم...نه فقط بخاطر مریضی به چندین و چند علت دیگه..) و توی همین فاصله دوست خواهرم که می دونست دنبال یه آدم مطمئن بعنوان پرستار برای علی میگردم, مادر شوهرش رو که یه خانم مسن و تنها بود رو پیشنهاد کرد که هم مشکل ما حل بشه و هم اون بنده خدا از تنهایی دربیاد... و این شد که پسری مدت 14 ماه مهمون خونه حاج خانم شدکه علی مادر بزرگ صداش میکرد. - توی همین مدت هم با بدبختی های بسیار زیاد و در حد ثبت نام علی در کتاب رکوردهای گینس( که شرح مختصری از اون رو در یادداشتهای قبلی آوردم) علی آقای ما شیر مادر را ترک نمودند بالاخرههههههه خداییش هر وقت به پایان این ماجرا فکر میکنم هی دلم میخواد به خودم یه مدال افتخاری یه جایزه نوبلی یه چیزی بدم بخاطر این موفقیت - و اما پروژه بعدی از پوشک گرفتن جناب پسر بود که اونم بعد از حصول اطمینان از موفقیت کامل پروژه اول (به منظور جلوگیری از وارد شدن فشارهای روحی بسیار بطور همزمان بر پسری) بصورت تدریجی و با همکاری قابل تحسین حاج خانم شروع شد و از همون روزای نخست در مورد جیش شب کاملا موفقیت آمیز بود ولی خوب درمورد روز حدود یک ماه و نیم بطول انجامید...هر چند که هر از گاهی بقول خودش از دستش یه چیزایی در می رفت و حتی در یه دوره 4-3 هفته ای مجبور شدیم مجددا پروژه رو از ابتدا اجرا کنیم... بگذریم الان دیگه همه چیز روبراهه( بزنم به تخته....گوش شیطون کر) - صحبت کردن علی که خیلی خوب بود خیلی سریع کامل شد و الان دیگه به حد طرح مسائل و موضوعات علمی سیاسی فرهنگی اجتماعی فلسفی و... رسیده که من و باباش رو گاهی این شکلی میکنه
- این اواخر هم دیگه داشتم به این نتیجه می رسیدم که مصاحبت و هم نشینی با حاج خانم و حتی من و باباش به تنهایی نمیتونه اون خلاهایی رو که برای علی وجود داشت بطور کامل پر کنه...بوضوح احساس میکردم علی نیاز داره که وارد اجتماع بشه بنظرم دیگه داشت مثل ما آدم بزرگا میشد و این خیلی خوب نبود از نظر من... دلم میخواست علی بچگی بکنه... توی جمع همسن و سالاش قرار بگیره و محیط شاد و پر سر و صدای در کنار بچه ها بودن رو تجربه کنه ...بازی کنه و در حین اون آموزش ببینه ... و بنابرین شروع کردم به انجام یکسری تحقیقات گسترده چه از طریق اینترنت چه مراجعه حضوری به مهدای مختلف برای انتخاب مهدی مناسب برای شازده پسر و البته مطابق معیارهای ملکه مادر و درست در نقطه ای که به یقین رسیده بودم در مورد مهد رفتن علی, حاج خانم بطور ناگهانی اعلام کرد که بخاطر عروس و پسرش از تهران میرن به شهر خودشون اصفهان... و بنده خدا خیلی ناراحت و غمگین بود و گریه میکرد هم برای جدا شدن از علی و هم عذاب وجدان ناشی از این تصمیم ناگهانی....که البته من چون آمادگیشو کاملا داشتم برام این قضیه شوک آور نبود... هنوز هم حاج خانم بعد از سه هفته مرتب زنگ میزنه و با علی حرف میزنه و گریه میکنه...خیلی براش سخت بود جدا شدن از علی ...چون تنها بود بقول خودش علی همه کسش شده بود...علی هم یاد مادربزرگ رو میکنه میگه دلم برای مادربزرگم تنگ شده...چقدررررر با هم بازی میکردیم دلم میخواد همینجا از همه زحماتی که برای علی کشید ازش تشکر کنم و روی ماهشو ببوسم هر چند تربیت علی توی خیلی از جنبه ها کاملا تحت تاثیر مادر بزرگ قرار گرفت و برغم اینکه بعضا" روشهای تربیتیشو قبول نداشتم و باهاش درمیون هم میگذاشتم ولی باز میدیدم روش خودشو ادامه میده( بعنوان یه نسل قدیمی نمیشد انتظاری بیش از این ازش داشت) ولی بخاطر اونهمه عشق و علاقه ای که نسبت به علی داشت و مطمئن بودم بقول معروف مثل چشماش ازش مراقبت می کرد هیچوقت فراموشش نمیکنم و نمی کنیم... و مطمئنم علی هم همینطور... علی در این مدت هم یه تیکه های اصفهانی از حاج خانم یاد گرفته که هر کاری هم میکنم از سرش نمی افته ...مثلا میگه: مامان بیا لباسمو تو کمد دار کن( یعنی آویزون کن) - یه اتفاق مهم دیگه هم که افتاد عروسی دایی امین بود با زندایی جون سپیده که بسیاررررر خوش گذشت هم به علی و هم به مامان لیلا... از بابت شادی و رقص و پایکوبی بسیارررر.... از صمیم قلبم براشون آرزوی خوشبختی دارم...هر دوشون برام خیلییییییی عزیزن موضوع مطلب : درباره وبلاگ یه روز سرد پاییزی(21 آبان 87) در آسمون باز شد و خدا یکی از فرشته هاشو فرستاد پیش ما. علی جان پسر گلم تو این وبلاگ میخوام بهت بگم که چقدر دوست دارم آرشيو وبلاگ مطالب اخير پيوندها
صفحات وبلاگ |
||||