|
برای پسرم علی ۱۳۸٩/٩/٢٥ :: ۱:٤٢ ب.ظ :: نويسنده : مامان لیلا
اینکه نوشتم "ماجراهای از شیر گرفتن علی" واقعا بیراه نگفتم....نمیدونین چه ماجراهایی رو پشت سر گذاشتیم...وهنوز داریم پشت سر میذاریم اینکه الان دارم بعد از یک ماه و اندی ماجرا رو مینویسم بخاطر اینه که ماجرا هنوز هم ادامه داره... ماجرا از یه روز قبل از تولد شازده شروع شد یعنی ۵شنبه ٢٠ آبان ٨٩...مامانی یعنی من خیلی ناگهانی در اثر ازار و اذیت های پسری یعنی علی آقا در امر شیر خوردن که دیگه این اواخر به شدت خودش رسیده بود بطوری که دیگه شیر خوردن هر لحظه ای علی دیگه کاسه صبر منو لبریز کرده بود حالا این صبر زرد چی هست؟ تمام مادرایی که قبلا بچشون رو از شیر گرفتن با این ماده آشنایی دارن...ولی جهت اطلاع بقیه عرض کنم که صبر زرد که اسم انگلیسیش Aloe Vera یا همون آلوئه ورای خودمون هستش علاوه بر خواص دارویی عریض و طویلی که داره یه خاصیت مهم دیگه هم داره و آن همانا کمک به مادران جهت از شیر بیزار کردن کودکان دلبندشان میباشد ...حالا چرا؟ ...این ماده که به شکل سنگ سیاه هستش بقدری تلخه که اگه یه نوک زبون ازش تست کنید تا یکی دو ساعت دهنتون تلخ و بدمزه اس... خلاصه این صبر زرد رو ما خریدیم و با یه کوچولو آب داغ قاطی کردیم و حل کردیم تا شبیه قیر شد...بعد اینو به موضع مالیدیم و وقتی علی اومد سراغ ممه گفتیم بفرمایید...پسری یکم خورد و گفت تلخه منم شروع کردم در توصیف اخ و اوخ شدنش سخنرانی کردن...اما چه فایده...چون پسری چشماشو محکم بهم فشرد و به امر شیر خوردن ادامه داد تا خوابش برد...منو بگی خلاصه از گریه ها و شب بیداری ها و کتکهایی که اینجانب از پسری محترم نوش جان کردم وارد جزئیات بیشتر نمیشم...ختم کلام اینکه همچنان گرفتاریممممممممم موضوع مطلب : ۱۳۸٩/٩/۱٠ :: ۳:٢٥ ب.ظ :: نويسنده : مامان لیلا
خوب این داداش نیمای علی آقا هفته گذشته عروسی کرد و اما بشنوید از وروجک ما در عروسی: اول که روز عروسی سه نفری به اتفاق رفتیم عکاسی که عکس یادگاری بندازیم خیلی دوست داشتم یه عکس آتلیه ایه خوشگل سه تایی داشته باشیم....اما چشمتون روز بد نبینه از لحظه ای که پامونو گذاشتیم تو عکاسی علی شروع کرد به نق زدن که بتدریج به داد و هوار تبدیل شد
توی مجلس عروسی هم من مثلا علی آقا رو سپردم به همسر محترم که خودم تو زنونه راحت باشم...ولی چند دقیقه بعد آقا رو فرستادن که مرتب بهونه میگیره میخوام برم پیش خانوماااااااااا....خلاصه هر بار ما پسری رو فرستادیم اونور چند دقیقه بعد برگردوندن...چه کنیم اینم از شانس ماااااا یکی یه دونه پسر ما( که میخوایم به کس کسونش ندیم) از الان از خانوما دل نمیکنه... از لحظه ای که پسری ما چشمش به عروس خورد یه دل نه صد دل عاشقش شد آخر سر هم که جشن تموم شد و عروس و داماد میخواستن خداحافظی کنن و برن صحنه رومانتیکی شده بود همه واسه داماد که داشت از خانه پدری میرفت گریه میکردن فردای عروسی هم تا علی بیدار شد همون اول کار سراغ عروس خانم رو گرفت...تا صدای زنگ در میومد میگفت علوس اومدددددددددد....هر کی ازش میپرسید عروس کجا رفته میگفت عروس رفته ماست بخره آهان یادم رفت اینو بگم خیلی جالبه...فکر کنید آخر شب دیگه ما خانما که لباسامونو عوض کردیم و آرایش صورت و موهامونو شستیم علی هی میگفت پس خانما کجا رفتنننننننن....عمو علی گفت عمو جان اینا همون خانما هستن فقط قیافه هاشون عوض شده پی نوشت 1: من بازم تاکید میکنم : من....علی رو.....زن.....نمیدممممممممممممم پی نوشت 2: میدونم آخرش علی زن میگیرهههههههههه... پی نوشت 3: خطاب به عروس آینده ام که یه روزی اینا رو میخونه: عروس گلم اینایی که گفتم همش شوخی بود بدل نگیریا....الهی من قربون جفتتون بشم... پی نوشت 4: چه کنیم دیگه تا دنیا بودن همین بوده.... موضوع مطلب : ۱۳۸٩/۸/٢٢ :: ٢:۳۸ ب.ظ :: نويسنده : مامان لیلا
تولد دو سالگیت مبارک گل من....الهی صد ساله بشی عشق من... داری بزرگ میشی عزیز دلم...ذره ذره قد کشیدنت, کلمه به کلمه جمله به جمله حرف زدنت, دونه دونه شیرینکاریهات, بوسه هایی که به لب و گونه های مامان میزنی, دوستت دارم گفتنهات به مامان, بغل کردنهای محکم مامان وقتی میگم علی بیا به مامان انرژی بده, بغل کردن مامان و سر رو شونه هاش گذاشتن وقتی مامان ازت میخواد بهش آرامش بدی...لبریزم کردی از عشق...سرمستم از وجود تو...ازت ممنونم پسرم... ازت ممنونم خدای خوبممممممممم موضوع مطلب : ۱۳۸٩/۸/۱۸ :: ۱٢:۳٠ ب.ظ :: نويسنده : مامان لیلا
از عنوان مطلب پیداست که میخوام راجع به چی حرف بزنم... خودم الان یادم میاد تنم میلرزه... روز ۴شنبه بود از اداره رفتم مهد دنبال علی.. علی رو که کمک مربیش آورد دیدم رنگ به صورت نداره و بیحاله...همونجا تو بغلم بالا آورد...نه یک بار و دوبار...چند بار بالا آورد... روز بدی بود بارون میومد و هر آژانسی زنگ میزدیم ماشین نداشت...کلی معطل شدیم تا ماشین اومد از همونجا مستقیم بردمش دکتر...بماند که چه ترافیک وحشتناکی بود و چقدر طول کشید تا رسیدیم و علی چند بار بالا آورد...لباساش کامل خیس شده بودن... از همه بدتر اینکه همسری ماموریت بود و تازه ساعت ۴.۵ پرواز داشت... خلاصه رسیدیم دکتر به منشی گفتم بچم حالش خوب نیست منو اورژانسی بفرست تو گفتش من نمیتونم اینکار رو بکنم...یکم تحمل آوردم علی بیتابی میکرد دوباره بهش گفتم منو زودتر بفرست تو ...گفت از مریضای دیگه اجازه بگیر...با خواهش از بقیه خواستم اجازه بدن من زودتر برم گفتم بچه من ویروس گرفته که اینطوریه برای بچه های شما هم خطر داره که من زیاد اینجا بمونم ولی قبول نکردن...باورم نمیشد بچم انقدر بدحال با لباسای خیس و اونهمه بیقراری اونوقت اون کسایی که اونجا بودن و اسم خودشون رو گذاشته بودن مادر و پدر اجازه نمیدادن که بچه منو دکتر زودتر ببینه...اشک تو چشام جمع شده بود حسابی...بهشون گفتم شما که دلتون حتی برای بچه خودتون نمیسوزه که مبادا از بچه من ویروس بگیرن من چی میتونم بهتون بگم...منشی دکتر گفت خانم بچه شما اونقدر هم که میگین حالش بد نیست از وقتی که اومدین اینجا یه بار هم بالا نیورده...هنوز حرفش تموم نشده بود که علی حسابی بالا آورد وسط مطب...من دیگه اشک امونم نداد... بقیه تا این صحنه رو دیدن گفتن خانم شما زودتر برین تو.... الان که دارم اینا رو مینویسم بازم اشک تو چشام جمع شده و بغض گلومو گرفته....اینا رو ننوشتم که شما رو ناراحت کنم نوشتم که بدونین تو اون موقعیت چی کشیدم...که وقتی دیدیم برای کسی مشکلی پیش امده عوض اینکه فکر کنیم طرف دروغ میگه یا داره فیلم بازی میکنه کمی از خود گذشتگی کنیم...قراره بچه های ما از ما الگو بگیرن... شنیدین میگن: تو رحمت میکن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز هر چند تا اونجا که من یادم میاد همیشه تو همچین موقعیت هایی من و همسرم به دیگران کمک کردیم....بگذریممممم خلاصه از اینکه بعد از ویزیت شدن توسط دکتر و دوباره تاکسی گیر نیامدن و اینکه مجبور شدم تو اون هوای سرد با علی که لباساش خیس خیس شده بود برم سر خیابون و معطل شدن برای تاکسی و...و همه اتفاقاتی که این وسط افتاد...علی اون شب بخاطر استفراغهای شدیدش توی بیمارستان نفت بستری شد... نمیدونین توی اون دو روز و سه شبی که علی بیمارستان بود چه کشید و چه کشیدیم...نمیدونم از کجاش بگم از سرمهایی که توی دست کوچیکش میزدن...از خونهایی که مرتب ازش میگرفتن و دستشو پاره پاره میکردن...همه و همه یکطرف نگاه غمزده و ناله های پسرم یکطرف که از پشت نرده های تخت بیمارستان با التماس به من و باباش میگفت منو از اینجا ببرین... از چشمهای خیس همسرم که هیچ کس تا حالا اشکاشو ندیده...از هق هق گریه هاش وقتی دکتر گفت پسرتون ١ درصد مشکوک به مننژیته و باید مایع نخاعیشو برای آزمایش بگیریم...که چی کشیدیم اونوقت که پشت در اتاق ایستاده بودیم و صدای جیغهای ممتد علی کوچولومون رو میشنیدیم که داشتن ازش نمونه میگرفتن...هر دومون عین دیوانه ها...من پشت در بهشون التماس میکردم که در و باز کنین و از اونطرف به همسرم التماس میکردم که برو بچمو بیار من نمیخوام اینکار رو بکنن...و بیچاره همسرم که صدای هق هقش توی راهرو پیچیده بود...نذر کردم و...خدایا من بچمو سالم میخوام..... خدا رو شکر که مشکل همون ویروس لعنتی بود و روز شنبه پسرم از بیمارستان مرخص شد..یه پسر ضعیف و نحیف....نصف شده بود بچم...خونه که اومدیم گذاشتمش روی زمین تلو تلو میخورد... خدایا بچمو صحیح و سالم در پناه خودت نگهدار...درد و بیماری ها برای من... الهی آمین... موضوع مطلب : ۱۳۸٩/٧/۱٢ :: ٢:٤٧ ب.ظ :: نويسنده : مامان لیلا
خوب فکر کردم از آخر شروع کنم....آخرین دسته گل دسته گلمون در بله برون پسر عمو نیما همین جمعه گذشته بله برون داداش نیما پسر عموی علی بود....رفته بودیم کرج...از صبح همه تو خونه عمو نادر در تکاپو بودن و خودشون رو برای بله برون که بعد از ظهر بود آماده میکردن...به علی گفتم: علی جان عروسی داداش نیماس... یکی دو ساعت بعد وقتی همه دور هم جمع بودیم: من: علی جان! مامانی اگه گفتی عروسی کیه؟ علی: عروسی خاله سوسکهههههه همه: نیما: بگذریم... ساعت ۴ رفتیم خونه عروس خانم....همه جدی و رسمی دور تا دور نشسته بودن اما وروجک قصه ما مگه یه جا بند میشد؟ اینجانب فقط کارم این شده بود که مراقب باشم میزا رو بهم نریزه ... مهربرون که تموم شد آخونده که قرار بود صیغه عقد رو بخونه سر رسید .... در رو باز کردن و حاج آقا اومد تو ....تا چشم علی به حاج آقا افتاد داد زد ملااااااااا......ملااااااااااا....ملاااااااااااا اومدددددددددد.....ما رو بگی خلاصه علی رفت بغل باباش که به فاصله یه نفر از حاج آقا نشسته بود...علی با ذوق تو صورت حاج آقا نگاه کرد و گفت ملااااااا!!!!!!.....اونم که اصلا و ابدا به روی مبارک نیاورد...ولی قیافه دیگران دیدنی بود....همه سرا پایین و قرمز شده بودن و تودلشون داشتن سیر میخندیدن... حاج آقا شروع کرد به خوندن خطبه عقد... حاج آقا: انکحت علی: انکحت حاج آقا: موکلتی علی: موکلتی حاج آقا: آقا نیما علی: داداش نیما . . و همینطور الی آخر...همشو با حاج آقا خوند...آقا ما رو بگیییییییی بقیه رو بگیییییی خلاصه جای همتون خالی بود..... پی نوشت ١: عروسی خاله سوسکه و آقا موشه اسم یکی از کتابای علیه از مجموعه کتابهای منوچهر احترامی(که علی عاشقشونه) پی نوشت٢: توی کتاب دویدم و دویدم علی که باز هم از مجموعه کتابهای منوچهر احترامی هست یه قسمتش مکتب خونه رو نشون میده که بچه ها نشستن و ملا قبا به تن و عمامه به سر مشغول درس دادنه و حسنی میگه قبا رو دادم به ملا...ملا به من کتاب داد و.... پی نوشت ٣: پی نوشت ١ و ٢ بخاطر این بود که یوقت فکر نکنین ما نشستیم حرف تو دهن بچه میذاریم....خودش مطالعه کرده و به این نتایج رسیده...
موضوع مطلب : درباره وبلاگ یه روز سرد پاییزی(21 آبان 87) در آسمون باز شد و خدا یکی از فرشته هاشو فرستاد پیش ما. علی جان پسر گلم تو این وبلاگ میخوام بهت بگم که چقدر دوست دارم آرشيو وبلاگ مطالب اخير پيوندها
صفحات وبلاگ |
||||